-------------------------------------

نمایشگاه کتابی که در «شبستان» برگزار بشه، اوضاع پارکینگش بهتر از این نمی شه که ملت، دو ساعت توی آفتاب صلات ظهر، پشت در قفل زده پارکینگ له له بزنن که آقای پارکینگی، هنگام خوابشونه.

 

-عکس ها با گوشی موبایل گرفته شده اند
 نظرات (1)    روز گذر  ( دو شنبه 27 ارديبهشت 1389  02:16:04 - بازديد : 89 )
 
-------------------------------------

و در آن، عمارت هایی است که گویی لحظه ها در آن رنگ دگر دارند. بی انصافی است اگر دست خویش را برای عشق بازی خاک و نور، بر دیوارهای عمارت روا نداری.

  

 

 نظرات (1)    روز گذر  ( سه شنبه 21 ارديبهشت 1389  02:02:17 - بازديد : 81 )
 
-------------------------------------

بعضی شهرها رو نمی شه دوست نداشت. نمی شه عشوه ها شونو ندید.

 

 

 

 

 

 نظرات (15)    روز گذر  ( شنبه 7 فروردين 1389  00:51:36 - بازديد : 250 )
 
-------------------------------------

سالی که بر ما گذشت، سالی سرشار از سکوت بود.

"دیرگاهی است که چون من، همه را رنگ خاموشی در طرح لب است"*

٭سهراب سپهری
 نظرات (0)    روز گذر  ( دو شنبه 2 فروردين 1389  22:26:52 - بازديد : 125 )
 
-------------------------------------

"خانه ای داشتم ،

دور شدم از آن،

 اندوه مرا گرفت" *

 

یک، دو، سه و چهار. چهار سال گذشت. چهار سال پیش، وقتی توی یه شب بارونی، ساکم رو برداشتم و نشستم توی اتوبوس، بی پناهی، رو به از دست دادن حضور همه کسانی ترجیح دادم که مدتها بود در نگاهم، جایی براشون نداشتم. دور شدن از شهری که بی وقفه دوستش می داشتم دشوار بود، اما بهانه، بسیار بود و بغض، بی تاب.

هرگز فرصت نشد تا پبرمرد و پیرزنی که از موهای سفید، چروک پیشانی و هق هق شبانه شون، سهم عمده ای داشتم، پنجره اتاقم و پرده افقی اش که همواره آبستن باد ولگرد بود، کوچه ای که همیشه به بن بست ختم می شد، خیابانی که به آقا، به نی و دف و به یوزپلنگان خسته، می رسید، همه لحظه هایی که توی پیچ های دیلمان جا مونده بودن، خاطراتی که بوی بارون و علف می دادن رو، پیش از حرکت در آغوش بگیرم و ...

٭ جعفر خادم

- عکس از ماندانا بصیرنیا

 نظرات (6)    روز گذر  ( چهار شنبه 28 بهمن 1388  19:20:28 - بازديد : 180 )
 
-------------------------------------

کلاغ؟ پَر. گنجشک؟ پَر. کبوتر؟ پَر.

دستهایی که به نشونه پریدن بالا می رفت و بی هیچ دغدغه ای دوباره بر زمین می نشست و ته همه این پریدن ها و نشستن ها، خنده هایی بود که بعد از پَر دادن سهوی خرگوش یا پلنگ، بر چهره های ما نقش می بست. و حالا یه بار دیگه به ناچار وارد همون بازی شدم. این روزا هم، انگشت به زمین می ذارم و از پَر کشیدن عده ای می گم که قرار بود روی زمین و روی همین خاک، با هم باشیم اما زمانه به ناگهان مسیر قصه شو عوض کرد و من تا به خودم اومدم، دیدم که گوشه ای نشستم و با خودم زمزمه می کنم،

اون دوستم؟ پَر. همسایه بالایی؟ پَر. اونی که تازه پیداش کرده بودم؟ پَر. همکلاسی ای که خبری ازش نداشتم؟ پَر. همون کسی که هنوز ندیده بودمش؟ پَر. تو؟ پَر. من؟ ...

نه، دیگه بازی بسه، می خوام بخوابم.

 نظرات (9)    روز گذر  ( پنج شنبه 28 آبان 1388  18:26:49 - بازديد : 245 )
 
-------------------------------------

کنار سماور می نشست و گره می زد قل قل آب و خاطرات دوری که دیگر فقط در موهای گیس شده حنایی اش نمود پیدا کرده بود. سر می چرخاند و دست در گنجه پشتی ای می کرد که به خاطر پا درد، پدربزرگ کنار او گذاشته بود. انگشتان خود را جمع می کرد و دو سه مشت کوچک چای در قوری می ریخت و چند پر شکوفه بهار نارنج به آن اضافه می کرد. همیشه عادت داشت قبل از دم کردن چای آن را بو بکشد و در موردش نظر بدهد. وقتی قوری به صورتش نزدیک می شد در چشمان روشنش می شد زنانی را دید که با لباس های رنگی، برگ برگ چای را با سر انگشتان ظریف خود از بوته ها جدا می کنند. قوری بر سر سماور می رفت و مادربزرگ پیر من آوازهایی را زمزمه می کرد که بر سر باغ های چای، زنان روستایی.

اتاق کوچکشان پر بود از آتشی که در فوجی از هیزم می سوخت و زمستانی که کمی زودتر از همیشه خود را تا پشت شیشه ها رسانده بود و سکوت نگاه پدربزرگ که ترکیب بخار آب و آوازهای معشوقه را دنبال می کرد. هرگز نشده بود چای را در استکانی بریزد که بارها و بارها در میان آب جوش غوطه نخورده باشد. استکانی که بی صبرانه در انتظار یاقوتی بود که رایحه دلپذیرش، زنگار خواب و خستگی را از چهره پیرمردی می زدود که هنوز هم نگاهش قلب پیرزن را به تپشی بی نظیر وا می داشت.

باز هم خلوتی شبانه به رنگ چای، به بوی چای و به طعم چای.

و حالا سالها از خلوت های پدربزگ و مادربزگ می گذرد و من همچنان، به دنبال یک استکان چای ای می گردم که بار دیگر مرا عاشق کند به سان آنها که هر شب.

اما دریغا که هرگز نه رنگی از عشق، نه بویی از عشق و نه طعمی از عشق در این چای های پررنگ و لعاب کیسه ای ندیدم.

 نظرات (3)    روز گذر  ( شنبه 11 مهر 1388  19:20:06 - بازديد : 277 )
 
-------------------------------------

"خرابی چون که از حد بگذرد آباد گردد"

این جمله ای بود که یک روز پس از فاجعه ای که برای دوستی، چند سال پیش رخ داد بر قابی روی دیوار اتاقش خوش نشست.

و من نیز از فرط آبادی این روزهای خودم و کشورم، مکرر می خندم.

 نظرات (5)    روز گذر  ( يک شنبه 5 مهر 1388  22:19:26 - بازديد : 235 )
 
-------------------------------------

قرار بود از شاعر و نویسنده ای بگم که رفتن زودهنگامش، یوزپلنگانی رو غرق در ماتم کرد که هنوز هم پس از سالها، یارای دویدنشون نیست. اما خوندن نوشته کوتاه زیر، بُرد هر آنچه که در سر داشتم.

"دوازده سال پیش، ساعت بیست دقیقه به هشت صبح چهارم شهریور هزار و سیصد و هفتاد و شش، با صدای لا اله الا الله بیدار شدم. تازه فهمیدم اون بیماری لعنتی، سرطان ریه پیشرفته بود و برای دلخوشی من بود که شب قبل وقتی دستش را گرفتم و پرسیدم: الان حالت چطوره بابا؟ گفت: بهترم، نگران چیزی نباش.

امروز سالگرد خاموشی بیژن نجدی است"

«یوحنا نجدی»

 

وصیت «بیژن نجدی»

"نیمی از سنگها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام

با دره هایش، پیاله های شیر

به خاطر پسرم

نیم دگر کوهستان، وقف باران است.

دریایی آبی و آرام را

با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

شب های دریا را

بی آرام ، بی آبی

با دلشوره های فانوس دریایی

به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده اند.

رودخانه که می گذرد زیر پل

مال تو

دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور

که آب

پیراهنت شود تمام تابستان.

هر مزرعه و درخت

کشتزار و علف را

به کویر بدهید، ششدانگ

به دانه های شن، زیر آفتاب.

از صدای سه تار من

سبز سبز پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام

روی رف

یک سهم به مثنوی مولانا

دو سهم به "نی" بدهید.

و می بخشم به پرندگان

رنگها، کاشی ها، گنبدها

به یوزپلنگانی که با من دویده اند

غار و قندیل های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را

به فصل هایی که می آیند

بعد از من ... ."

 نظرات (9)    روز گذر  ( پنج شنبه 12 شهريور 1388  00:43:11 - بازديد : 368 )
 
-------------------------------------

همیشه از بین مباحث ریاضی، مبحث معادلات، صرف نظر از تعداد مجهولات، واسه من شیرین و جذاب بود. اینکه دو تا معادله رو می بردیم توی یه دستگاه و با اندکی تغییر توی ضرایبشون کاری می کردیم تا به معادلات ساده تر و سپس به مقادیر مجهول برسیم، کاری جالب و مفرح بود. ولی از وقتی که به ناچار درگیر نوع جدیدی از معادلات شدم، نظرم نسبت به مبحث معادلات، همانند سایر مباحث ریاضی رنگ نفرت به خود گرفت. معادلاتی که مجهولات عددی جاشونو به مقادیر انسانی دادن.

توی این معادلات جدید، آدم هایی که حضورشون رو هر روزه اطراف خودم احساس می کنم، به هیات مجهولاتی دراومدن که به نظر می رسه در شرایطی که فی الحال بر من می گذره، غیرقابل حل باشن. رسیدن به جواب های این نوع معادلات خاص، نیاز به تحلیل و رمز گشایی موشکافانه رفتار اونها داره که از حوصله من توی این برهه از زمان، خارجه و به ناچار راهی برگزیدم که اگرچه بی شباهت به پاک کردن صورت مساله نیست، ولی کارساز برای برون رفت از بحرانهای کنونیه; حذف مجهولات انسانی که البته منجر خواهد شد به حذف معادلات. کاری که شاید با غیر قابل برگشت بودن آدمهایی همراه باشه که هدف، فقط حذف موقت اونهاست.

 نظرات (4)    روز گذر  ( پنج شنبه 29 مرداد 1388  12:21:49 - بازديد : 235 )
 
صفحه : 1 2 3 4

این روز ها / با هر که دوست می شوم احساس می کنم / آن قدر دوست بوده ایم که دیگر / وقت خیانت است...

نصرت رحمانی




توی این روزایی که کمتر آبستن خاطره ای میشن، شدم بسان رهگذری* که مجال موندنش نیست.

*«رادوار» در گویش گیلکی به «رهگذر» گفته می شه.

 



 محمد خیرخواه
 چشمها
 تهرانر
 از پشت یک سوم
 آریشکا
 اما
 یادداشتهای یک مرجان
 قصه من
 سکوت
 روز+نامه
 چراغ
 بوگ
 درد مشترک
 طعم گس خورشید
 با تو می گویم ...
 داستانهای شوکا
 دختر نارنج و ترنج
 جبران ناپذیر
 الخ ...
 وب نوشت
 عالم خیالی من
 بی سببی
 سارا شریعتی
 یادداشت های یک لاهیجی
 ورگ
 حرف دل
 خبر از نگاه دوربین
 Narya
 برای زن فردا ... کردیا
 Wings of Desire
 قلم خوردگی
 میزنم فریاد
 قصه های من و کتابام
 شب نویس
 مهرواژ
 در گلستانه
 پاپتی
 سبزه خانوم
 نسخه هفدهم
 مونالیزا
 دلتنگی های خیابان شانزدهم
 ماهی سیاه کوچولو
 دوباره
 من بلاگر نیستم
 سه روز پیش
 لاهیگ
 من و تنهایی
 بگو زنده باد زندگی
 ماسو
 طلوعی تا فردا
 عکاسی و هنر جدید
 آگراندیسمان
 پیرامون
 باغچه
 نا خانا
 پنجره
 مکث
 کافه ریسترتو
 یادداشتهای طاها
 چینه
 ساعت ها
 تاتوره یعنی تو
 ماه هفت شب
 حرفه: خبرنگار
 ناتور
 حیاط خانه ما
 مامهر
 صبحگاه
 سوسن جون
 cogito
 سالادج
 کافه کلمه
 خورشیدک
 آریانوشت
 همابلاگ


لينكي موجود نمي باشد.

نظرخواهي تعريف نشده است.



تعداد افراد آنلاين: 3 نفر

 

RSS - XML - 

Powered by : homablog ver2.2