|
|
|
ماجرای مرا پایانی نبود / در تمام اتاق ها / خیال های تو پرپر زنان می رفتند و می آمدند / و پرندگانی / بال های تو را می چیدند و به خود می بستند / که فریبم دهند / موسی / در آتش تکه های عصایش می سوخت / بع بع گوسفندانی گریان / در فراق شبان گمشده در اتاقم می پیچید / و من تکه تکه فراموش می شدم / بوی پیراهنت چون برف بهاری تمام اتاق ها را سفید کرده بود / عقربه ها مثل دو تیغه ی الماس در مچ دستم برق می زدند / و زمین به قطره اشک درشتی معلق می مانست / ماجرای مرا پایانی نبود اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست / دستم را نمی گرفت و به خیابانم نمی برد.
شمس لنگرودی
توی این روزایی که کمتر آبستن خاطره ای میشن، شدم بسان رهگذری* که مجال موندنش نیست.
*«رادوار» در گویش گیلکی به «رهگذر» گفته می شه.
لينكي موجود نمي باشد.
تعداد افراد آنلاين: 5 نفر
|