<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><rss version="0.91" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>Radavar.com</title><link>http://www.Radavar.com/</link>
<description>Radavar.com</description><language>it</language>
<item>
	<title><![CDATA[جواهر ده]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="2">به قول بی بی، "بهشت" و جهنم توی همین دنیای ماست.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Javaher01.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Javaher02.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Javaher03.jpg"/></p>
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=134]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=134</guid>
	<dc:date>2010-08-31T11:54:39+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[(اکران خانگی-دو:) ویکی کریستینا بارسلونا]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="2">بار دیگر وودی آلن زندگی را می سازد و یار دیگر آن را فرو می ریزد، کاری که وی آن را به خوبی در قالب کمدی می گنجاند، زیرا بر این باور است که داستانهای آشفته زندگی را قالبی جز کمدی، یارای بازگو کردن نیست. </font></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Allen.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">پس از تماشای ویکی کریستینا بارسلونا -همانند همه فیلم های آلن- می توان به راحتی از کنار آن گذر کرد و یا می شود ساعت ها درباره فیلم به بحث و گفتگو نشست. ویکی کریستینا بارسلونا، حکایت تنش رابطه هایی است که در قالب های مرسوم نمی گنجد. وودی آلن، در این فیلم بارها مهره هایی را که در اختیار دارد کنار هم می گذارد و چالش های درونی و بیرونی آنها را بی پرده به تصویر می کشد. </font></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Vicky.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">هرگز در مقام قضاوت قرار نمی گیرد و صرفا آنچه را به نمایش می کشد که شاید ما حتی از تصور آن هراس داریم. همه آدمهای داستان او سرگردان در میان رابطه ها غوطه ورند و گویی آرامشی را که هرگز نمی یابند، در جوار دیگری جستجو می کنند. به هر سمت، تارهای رابطه خود را پرتاب می کنند، نزدیک می شوند، نمی یابند، می گسلانند و سمتی دیگر را می آزمایند. می سازند و ویران می کنند، غافل از اینکه به دور خود پیله ای تنیده اند. </font></p>
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=133]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=133</guid>
	<dc:date>2010-08-08T00:58:20+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[چهل سالگی]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="2">نگار -لیلا حاتمی- پس از سالها زندگی در کنار فرهاد -محمدرضا فروتن- و دختر کوچکشان، بهار، بواسطه دیدار مجدد عشق دوران دانشگاه، به نقطه ای از جنس تردید نزدیک می شود. گویی زمان از حرکت می ایستد و او هر آنچه را که از دست داده با داشته های امروزش قیاس می کند</font>. </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/40salegi0.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">دانشجوی رشته موسیقی که روزهای خوبی برای خود و سازش متصور بود، هم اکنون به کار در قسمت دفتری اداره موسیقی قناعت کرده و تنها حسرت دیدن هنرجوهای ساز به دست برای او، از موسیقی به یادگار مانده است. یک چشمش به همه فرصتهایی است که از دست داده و آرزوهایی که همانند سازش به انباری منتقل شده اند و چشم دیگرش به تنها اندوخته های او، فرهاد و بهار.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/40salegi-1.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">فرهاد که از این آشفتگی نگار، آگاه شده است برای چاره جویی دست به دامان استاد قدیمی خود -عزت الله انتظامی-  می شود.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/40salegi3.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">او نگار و مرد مورد علاقه دوران جوانیش که حالا در هیات یک رهبر ارکستر چیره دست برای اجرای کنسرت به ایران آمده است تنها می گذازد اما با در اختیار گرفتن دستگاه شنود مخفی، زن خود را رصد می کند. کیان، پس از اولین تمرین خود با گروه، از نگار می خواهد که او را در اجرای این کنسرت همراهی کند. نگار ساز خود را از زیر تل خاک بیرون می کشد و پس از سالها صدایش را طنین انداز می کند اما هرگز در اجرا حاضر نمی شود و صندلی خالیش سرشار از نگاه کیان می گردد.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/40salegi2.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">زمان بر زندگی می تازه و ما به سرعت پیش می ریم و نگاهمون به جلوست که مبادا به مانعی برخورد کنیم. اما گاهی یه نگاه، یه خاطره، یه اتفاق، می تونه ما رو از حرکت نگه داره و مجالی باشه هرچند کوتاه برای مرور هر آنچه پشت سر گذاشتیم. </font></p>
<p align="justify"><font size="2">احساس یاس از روزمرگی های زندگی و افسوس فرصت های از دست رفته برای نگار، زنی ایرانی و کشمکش های او با خودش و همسرش می تونه -و یا می تونست- دستمایه خوبی برای فیلمی متفاوت باشه. اما پراکندگی شخصیت ها و داستانهای موازی در فیلم، هرگز این فرصت رو به نگار و فرهاد نمی ده و کشمکش ها بین همه عناصر فیلم، پخش و به سطح می رسن. شاید کمی هرس شخصیت ها و وقایع، مثل استادی که هرگز به حضورش نیازی نبود، فرصتی برای رشد شخصیت های اصلی می داد به خصوص که لیلا حاتمی و محمدرضا فروتن قادر به نمایش چنین کشمکش هایی بودن. </font></p>
<p align="justify"><font size="2">اما افسوس که گسترش بی مورد داستان به جهات مختلف برای همیشه «چهل سالگی» رو از یه فیلم قابل تامل و صاحب اندیشه دور کرد.</font> </p>
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=132]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=132</guid>
	<dc:date>2010-08-03T22:38:02+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[(اکران خانگی-یک:) باد ما را خواهد برد]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bad-ma-ra-khahad-bord.jpg"/></font></p>
<p align="justify"><font size="2">روستایی سرسبز در میان طلاواره های گندم. روستا، نه از جنس روستای "مش حسن و گاوش"، که در و پنجره های چوبیش، سبز شده، آبی شده، رنگ زندگی شده. گوشه گوشه روستا، زندگی با مردمش گره خورده. روستایی که دکتر در آن، نه از پی درمان که برای ختنه پسران و سوراخ نمودن گوش دختران به کار می آید. روستایی که لاک پشتی را گر، جور زمانه به پشت بخواباند، راهی جز زندگی نمی یابد و باز روستایی که زندگی در قبرستانش به بن بست نمی رسد، بلکه ارتباطی نو، فقط در آنجا میسر است. </font></p>
<p align="justify"><font size="2">و چه نایاب است سیاهی مرگ در این سرشار زندگی. انتظاری بیهوده، برای مردانی که از پی به تصویر کشیدن مرگ پیرزنی خفته در بستر بیماری، پای در روستایی نهادند که چیزی جز توت های درشت زندگی، سوغات سفرشان نکرد. </font></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Kiarostamii.jpg"/></p>
<p> </p>
<p align="justify"><font size="2">ـ پاورقی یک: توی زندگی، همواره می شه کسانی رو پیدا کرد که شاید ندیدنشون مجالی باشه برای بهتر دیدن چیزایی که بیشتر باید دید. «باد ما را خواهد برد» ـ بخونید همه فیلم های کیارستمی- بیرحمانه سرشار از حذفه.</font></p>
<p align="justify"><font size="2">- پاورقی دو: یادمون نره فیلم، صدا هم داره، باید اونا رو هم شنید، حتی اگه فقط صدای مرغ و جوجه هاش باشه. </font></p>
<p align="justify"><font size="2">- پاورقی سه: همیشه احساس می کنم دو تا چشم و گوش، برای دیدن فیلم های عباس کیارستمی و وودی آلن کافی نیست. منبسط باید شد، سراپا چشم و گوش باید شد ور نه ... </font></p>
<p align="justify"><font size="2">ـ پاورقی چهار: «باد ما را خواهد برد» آغازی مناسب برای جلسات پخش فیلم خونگی ما بود.</font> </p>
                                                    
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=129]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=129</guid>
	<dc:date>2010-07-11T21:43:07+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[فوتبال علیه دشمن (دو): فوتبال جنگ است]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="2">«شاید اوضاع از زمانی که صربستان اولین بازی اش را مقابل کرواسی انجام داد عوض شده باشد، ولی هنوز بازی تیم های ملی هلند و آلمان بزرگ ترین بازی انتقام جویانه اروپاست.</font></p>
<p align="justify"><font size="2">همه چیز از هامبورگ شروع شد، شبی در تابستان هشتاد و هشت، زمانی که هلند دو بر یک آلمان را در نیمه نهایی جام ملت های اروپا شکست داد. در هلند ملت آرام این کشور خودشان هم شگفت زده شدند. بیش از نه میلیون نفر، بیش از شصت درصد جمعیت کشور، به خیابان ها ریختند تا این پیروزی را جشن بگیرند. </font></p>
<p align="justify"><font size="2">... یکی از مبارزان نهضت مقاومت هلند در برنامه ای تلویزیونی گفت: "احساس می شد انگار بالاخره در جنگ پیروز شدیم." </font></p>
<p align="justify"><font size="2">«گر بلوک»، مربی پنجاه و هشت ساله هلندی تیم ملی هندوراس پس از شنیدن خبر پیروزی هلند در خیابان های تگو سیکالپا با پرچم هلند شروع به دویدن کرد: "از خوشحالی گریه می کردم، خیلی خوشحال بودم. فردای آن روز از رفتار خنده آورم خجالت کشیدم." </font></p>
<p align="justify"><font size="2">اهالی آمستردام، در میدان لایدشپلاین، دوچرخه هایشان را به هوا پرتاب می کردند و فریاد می زدند: "هورا، دوباره دوچرخه هایمان را پس گرفتیم!" قبلا آلمانی ها در بزرگ ترین دوچرخه دزدی تاریخ، تمام دوچرخه های هلندی ها را در زمان اشغال هلند مصادره کرده بودند.̎ </font></p>
<p align="justify"><font size="2">دکتر ال. دی یونگ مرد ریزاندام سپیدمویی که چهل و پنج سال اخیر عمرش را صرف نوشتن تاریخ رسمی هلند در جنگ جهانی در چندین جلد کرده می گوید: "وقتی هلند گل زد، در اتاقم شروع به رقصیدن کردم. من دیوانه فوتبالم و چه کردند این بچه ها! البته که این نوعی جنگ بود. عجیب است که انکارش می کنند." </font></p>
<p align="justify"><font size="2">... ویل فن هانگفم که در فینال جام جهانی هفتاد و چهار با پیراهن هلند رو در روی آلمان قرار گرفته بود در مصاحبه با یک مجله هلندی در جواب خبرنگار که پرسید: "پس مشکل آلمانی ها چیست؟" پاسخ داد: "خب، البته مشکل آنها نیاکان عوضی شان است." </font></p>
<p align="justify"><font size="2">... رینوس میشل، مربی هلندی که عبارت معروف "فوتبال جنگ است" منتسب به اوست هنگام بیرون آمدن از تونل و ورود به میدان در شروع نیمه دوم یازی با آلمان در هامبورگ، در واکنش به تمسخر هواداران آلمان، با حالتی موقرانه، انگشت وسطی اش را به سوی آن ها نشان داد! </font></p>
<p align="justify"><font size="2">چند ماه بعد کتابی شعری به زبان هلندی با عنوان "هلند - آلمان، شعر فوتبالی" چاپ شد، ... شعر جانی رپ این طور تمام شد: </font></p>
<p align="justify"><font size="2">"پیراهن جدید واقعا فقط ارزش پاک کردن کثافت هایتان را دارد." </font></p>
<p align="justify"><font size="2">این شعر نه تنها به پیراهن جدید آلمانی ها اشاره می کرد، بلکه برگرفته از اقرار رونالد کومان بازیکن هلند بود که پس از مسابقه گفته بود از پیراهن اولاف تون، به عنوان دستمال توالت استفاده کرد. </font></p>
<p align="justify"><font size="2">همان طور که هلندی ها به رعایت مساوات معروف بودند، آلمانی ها کماکان مغرور به حساب می آمدند. هانس فن بروکلن دروازه بان هلند در این باره می گوید: "نوع رفتار آلمانی ها با بازیکنان حریف غیرقابل قبول است. اگر آن ها در راهرویی به عرض یک متر هم با شما برخورد کنند، حتی آن قدر بانزاکت نیستند که سلام و علیکی بکنند." </font></p>
<p align="justify"><font size="2">... این دو کشور بازی بعدی شان را در اکتبر هشتاد و هشت در مونیخ برگزار کردند. بازیکنان تیم ملی آلمان با هم قرار گذاشتند پس از بازی پیراهن هایشان را با حریف عوض نکنند. در آوریل هشتاد و نه، هواداران هلند در رتردام با نصب پلاکاردی، ماتیوس را به آدولف هیتلر تشبیه کردند. </font></p>
<p align="justify"><font size="2">و ... »</font></p>
<p align="justify"><font size="2">- پاورقی یک: باز هم قراره این دو تیم، این بار توی فینال این جام رو در روی هم قرار بگیرن؟ </font></p>
<p align="justify"><font size="2">- پاورقی دو: اتفاقی نیفتاده و هنوز خدا مارادونا را دوست دارد.</font> </p>
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=126]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=126</guid>
	<dc:date>2010-06-27T16:18:14+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[...]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><font size="2">گنجشکان لاف می زنند:</font></p>
<p align="center"><font size="2">جیک جیک، جیک جیک </font></p>
<p align="center"><font size="2">جیک هیچ یک شان در نیامد</font></p>
<p align="center"><font size="2">تو که دور می شدی.</font> </p>
<p align="center"><font color="#808080" size="1">- شمس لنگرودی</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Gonjeshk-ha.jpg"/></p>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=125]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=125</guid>
	<dc:date>2010-06-27T09:57:12+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[فوتبال علیه دشمن (یک)]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="2">&laquo;فوتبال پرطرفدارترین ورزش جهان است، ...، در کتابچه جام جهانی نود و چهار آمریکا ادعا شد که بیست و پنج میلیارد و ششصد میلیون بیننده تلویزیونی (پنج برابر جمعیت جهان) جام جهانی نود ایتالیا را تماشا کرده و تعداد بینندگان جام جهانی آمریکا سی و یک میلیارد نفر تخمین زده شد.</font></p>
<p align="justify"><font size="2">... می گویند یک ناپلی وقتی پول داشته باشد، اول چیزی می خرد تا بخورد، و بعد می رود فوتبال ببیند و اگر پولی باقی بماند، به فکر سرپناه برای خودش می افتد. برزیلی ها می گویند حتی کوچکترین دهکده شان هم یک کلیسا و یک زمین فوتبال دارد. البته تمامشان کلیسا ندارند اما قطعا زمین فوتبال دارند.</font></p>
<p align="justify"><font size="2">... فوتبال هیچ وقت فقط فوتبال نیست: این ورزش جنگ به وجود می آورد، انقلاب می کند و مورد توجه مافیاها و دیکتاتورهاست.&raquo; </font></p>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=124]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=124</guid>
	<dc:date>2010-06-22T23:47:28+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[فوتبال علیه دشمن]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="2">&quot;فوتبال یعنی زندگی. روزی که یک اتفاق فوتبالی نیفتد، معنای یک روز نافرجام را دارد. انگار خورشید مثل همیشه غروب نمی کند!&quot; </font></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Football against Enemy.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">مرد دوست داشتنی فوتبال ایران، ترجمه کتاب &laquo;فوتبال علیه دشمن&raquo; نوشته &laquo;سایمون کوپر&raquo; را اینگونه آغاز می کتد. عادل فردوسی پور، از انگیزه خود برای ترجمه این کتاب در روزهای بی فوتبال تابستان هشتاد و هشت می گوید. تابستانی که مصدومیت های پیاپی او را خانه نشین کرد و حذف تیم ملی از راهیابی به جام جهانی، تعطیلی تابستانی لیگ های اروپایی، تمام شدن لیگ فوتبال ایران و به پایان رساندن یک دهه از برنامه &laquo;نود&raquo;، او را دچار یک خلا فوتبالی کرد و این ترجمه، حاصل تلاش او در آن روزهای بی فوتبالی اوست.</font></p>
<p align="justify"><font size="2">&nbsp;و در پابان مقدمه، ... :</font></p>
<p align="justify"><font size="2">&quot;</font><font size="2">شاید بهترین انگیزه برای خواندن این کتاب، تعبیری است که سایمون بارنز، نویسنده روزنامه تایمز، درباره &laquo;فوتبال علیه دشمن&raquo; دارد: اگر فوتبال را دوست دارید، این کتاب را بخوانید ... و اگر فوتبال را دوست ندارید، باز هم این کتاب را بخوانید&quot; </font></p>
<p align="justify"><font size="2">ـ پاورقی: این کتاب مثل یه قیفه، شروع به خوندنش کنی، راهی برای برگشت نمی ذاره و &laquo;عادل&raquo; هم، گویی دچار این قیف شده بود: &quot;اولین باری که خواندنش را شروع کردم، آن قدر جذاب بود که روی کتاب خوابم برد&quot; </font></p>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=123]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=123</guid>
	<dc:date>2010-06-20T23:52:20+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[پروفسور بوبوس]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="2">معلمی «بازنشسته»، «ناخواسته» بواسطه عبور از دری کوچک به هیات یک «پروفسور» غایب -شده-، وارد دنیایی از مردان سیاسی به بن بست رسیده می شود که گویی همگی آنها درگیر «نمایشی مضحک» هستند.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bobos1.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">فوجی از چالشهای متفاوت در بستر نمایش جاری است. پروفسوری که هرگز دیده نمی شود -و به بیانی درست تر نمایانده نمی شود، معلمی که نفش پروفسور غایب را «بازی» می کند، ژنرالی فلج که در اداره امور حکومتی ناتوان است، دانشجویی خنگ که پرچمدار انقلاب کارگری است، گروهی که برای تغییر شرایط حاکم بر جامعه، شایستگی ندارند و البته فقدان شخصیت های برجسته، که چاره ای هم جز همراهی افراد نالایق برای اصلاح شرایط، پیش پا نمی گذارد و ... و نشانه های متعدد متنی و ساختاری در نمایش، که گاه و بی گاه، ذهنیت مخاطب را مکررا به انطباق حال و هوای نمایش با وضعیت کنونی سیاسی و اجتماعی این مرز و بوم هدایت می کند. </font></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bobos3.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">و حتی کارگردان پا را فراتر از نفوذ به ذهن مخاطب می گذارد و در زمانهای مختلفی از نمایش، مخاطب را وادار به همراهی در بازی می کند و اجرای نمایش را به بیرون از صحنه، جاری می کند.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bobos2.jpg"/></p>
<p align="justify"><font size="2">استفاده از تمامی فضای سالن، به جای محدود کردن اجرا به سکوی مرتفع صحنه، طراحی دکوری که -بر خلاف عرف اجرا- به میان مردم کشیده شده است، همنشین شدن بازیگران با مخاطبان بر روی صندلی های سالن و حساسیت بارز بازیگران به مخاطبان دوربین به دست، آن هم در حین اجرا و ادای دیالوگ، تلاشی است تعمدانه از آتیلا پسیانی در از بین بردن مرز کلاسیک جدایی عناصر نمایش با بخش بزرگتر فضای سالن که همانا مخاطبانند.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bobos4.jpg"/></p>
<p> </p>
<p align="justify"><font size="2">پاورقی یک: نوشته های زیادی در مورد این نمایش خوندم، دیدگاهها خیلی سیاه و سفید بود. عده ای پسیانی و اجراشو ستودند و عده دیگر به شدت بر او تاختند.</font></p>
<p align="justify"><font size="2"> پاورقی دو: خیلی دلم می خواد نمایشنامه رو هم بخونم تا ببینم این اجرا چقدر به اصل نمایشنامه وفادار بوده.</font></p>
<p align="justify"><font size="2"> پاورقی سه: سوالی که همیشه در مواجهه با سینما و تاتر برام پیش میاد اینه که مرز طنز و لودگی کجاست؟</font></p>
<p> <font color="#808080" size="1">-عکس ها از رضا معطریان</font> </p>
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=121]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=121</guid>
	<dc:date>2010-05-24T00:58:12+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[نمایشگاه کتاب]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">نمایشگاه کتابی که در «شبستان» برگزار بشه، اوضاع پارکینگش بهتر از این نمی شه که ملت، دو ساعت توی آفتاب صلات ظهر، پشت در قفل زده پارکینگ له له بزنن که آقای پارکینگی، هنگام خوابشونه.</font> </p>
<p> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Book2.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Book1.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Book3.jpg"/></p>
<font color="#808080" size="1">-عکس ها با گوشی موبایل گرفته شده اند</font>
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=120]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=120</guid>
	<dc:date>2010-05-17T02:16:04+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[کاشان]]></title>
	<description><![CDATA[<font size="2">و در آن، عمارت هایی است که گویی لحظه ها در آن رنگ دگر دارند. بی انصافی است اگر دست خویش را برای عشق بازی خاک و نور، بر دیوارهای عمارت روا نداری.</font>
<p align="center">  </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Kashan02.jpg"/></p>
<p align="center"> <img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Kashan01.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Kashan03.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Kashan04.jpg"/></p>
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=119]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=119</guid>
	<dc:date>2010-05-11T02:02:17+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[ سیاه و سفید]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Siah-o-Sefidd.jpg"/></p>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=118]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=118</guid>
	<dc:date>2010-05-02T18:58:16+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[استانبول]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">بعضی شهرها رو نمی شه دوست نداشت. نمی شه عشوه ها شونو ندید.</font> </p>
<p>&nbsp;</p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Istanbul03.jpg"/></p>
<p align="center">&nbsp;<img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Istanbul01.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Istanbul07.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Istanbul05.jpg"/></p>
<p align="center">&nbsp;<img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Istanbul02.jpg"/></p>
<p align="center">&nbsp;<img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Istanbul04.jpg"/></p>
<p align="center">&nbsp;<img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Istanbul06.jpg"/></p>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=116]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=116</guid>
	<dc:date>2010-03-27T00:51:36+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[سالی که گذشت]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">سالی که بر ما گذشت، سالی سرشار از سکوت بود.</font></p>
<p><font size="2">&quot;دیرگاهی است که چون من، همه را رنگ خاموشی در طرح لب است&quot;*</font></p>
<font color="#808080" size="1">٭سهراب سپهری</font>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=117]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=117</guid>
	<dc:date>2010-03-22T22:26:52+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[گالیله]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">باورش نداشتتد، دیوانه خواندنش و از دین رانده شده، بی آنکه لحظه ای به او گوش سپارند، غافل از آنکه در ورای دهلیز عدسی های تلسکوپش، حقایقی نهفته بود که آنها هرگز حاضر نشدند -و یا درهای همیشه بسته دینشان، به آنها فرصتی نداد- تا آن حقایق را باور کنند -و یا حتی فقط آن را نظاره کنند.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Galileh1.jpg"/></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">گالیله، پای در مسیری نهاده بود که همگان، سرنوشتی همچون «جوردانو برونو» و «کپرنیک» برایش متصور بودند. آسان نیست برای زدودن جهل از مردمی که همه باورهاشان بوی کلیسا می داد، رو در روی پدران مقدسی قرار گرفت که خود را حاکمان خاک می دانستند.</font> </p>
<p> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Galileh3.jpg"/></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">زمان بر گالیله، جاری گشت و او لحظه ای در ایمان خود درنگ نکرد. قامتش خم شد، اما هرگز دفترش را نبست، به آسمان خیره بود و حقیقت را آنچنان که یافته بود، با صدای بلند، "بی ترس"* بر زبان جاری کرد: </font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>"خواب هزاران ساله را آشفتن، بی تاوان نیست ... </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که آسمانی نیست ... «بی ترس» </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که زمین می چرخد ... «بی ترس» </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که خورشید ثابت است و تابان ... «بی ترس» </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که شما فقط حاکمان خاکید و تاک ... </strong></font></font><font size="2"><font face="Courier New"><strong>«بی ترس» </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که نگفتنت جنایت است ... و «تاریخ» جانیان را نخواهد بخشید."</strong></font> </font></p>
<p> </p>
<p align="center"><font size="2"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Galileh2.jpg"/></font></p>
<p><font size="2"> </font></p>
<p><font size="2">هرگز طوری نزیست که قهرمانان. او هیچ گاه نخواست که قهرمان باشد که حقیقت در برابرش کمرنگ شود تا جایی که نزدیکانش نیز از او مایوس گشتند: </font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>"چرا توبه کردید گالیله؟ در زنده ماندنتان چه حکمتی بود که در مرگتان نبود؟ شما «قهرمان» ما بودید ... و اینک، بی چاره ملتیم ... زیرا «قهرمان» نداریم."</strong></font> </font></p>
<p><font size="2">گالیله عصابش را در سرانگشتانش فشرد: </font></p>
<p><font size="2"><strong><font face="Courier New">"بیچاره ملتی است، ملتی که «نیازمند» قهرمان باشد."</font></strong> </font></p>
<p><font size="2">تنهایش گذاشتند، دورش کردند، -به خیال خود- کمرنگش کردند، اما زمین هرگز از «حرکت» باز نایستاد و خورشید هرگز «نور»ش را سایه نکرد. </font></p>
<p><font size="2" face="Courier New"><strong>"چه شب شومی است، شبی که انسان، حقیقت را دریابد. شبی که در یابیم ایمانمان به «آری» یا «نه» گفتنی، به دوزخ می بردمان یا بهشت. شبی که دریابیم دانایی سرچشمه رنج است. ... راه رستگاری کجاست؟ در دست گالیله یا در آستین پدران مقدس؟" </strong></font></p>
<p> </p>
<p align="center"><font size="2"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Galileh4.jpg"/></font></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">پاورقی یک: از «سلطان و شبان» تا «گالیله»، هنوز "جسارت" در «فرهنگ» زنده است. </font></p>
<p><font size="2">پاورقی دو: خوشحالم که هنوز «نمایش» حرف می زند. </font></p>
<p><font size="2">پاورقی سه: گاهی وقت ها، گفتن حقیقت کافی نیست، که باید آن را رو در رو، فریاد کشید، همانگونه که «گالیله-تارخ» با میکروفون رو به جمعیت -به راستی او «تارخ» بود یا «گالیله»؟-. </font></p>
<p><font size="2">پاورقی چهار: پرهیز از قهرمان سازی، در این نمایش بی بدیل بود، تا آنجا که تماشاچی دیدن «گالیله» کلاهبردار و دروغگو را تاب نمی آورد. </font></p>
<p><font color="#999999" size="1">* داخل گیومه ها، دیالوگ های نمایش.</font></p>
<p><font color="#999999" size="1">- عکس ها از مانی لطفی زاده</font> </p>
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=114]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=114</guid>
	<dc:date>2010-03-04T14:47:33+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
	</channel></rss>