چای
کنار سماور می نشست و گره می زد قل قل آب و خاطرات دوری که دیگر فقط در موهای گیس شده حنایی اش نمود پیدا کرده بود. سر می چرخاند و دست در گنجه پشتی ای می کرد که به خاطر پا درد، پدربزرگ کنار او گذاشته بود. انگشتان خود را جمع می کرد و دو سه مشت کوچک چای در قوری می ریخت و چند پر شکوفه بهار نارنج به آن اضافه می کرد. همیشه عادت داشت قبل از دم کردن چای آن را بو بکشد و در موردش نظر بدهد. وقتی قوری به صورتش نزدیک می شد در چشمان روشنش می شد زنانی را دید که با لباس های رنگی، برگ برگ چای را با سر انگشتان ظریف خود از بوته ها جدا می کنند. قوری بر سر سماور می رفت و مادربزرگ پیر من آوازهایی را زمزمه می کرد که بر سر باغ های چای، زنان روستایی.
اتاق کوچکشان پر بود از آتشی که در فوجی از هیزم می سوخت و زمستانی که کمی زودتر از همیشه خود را تا پشت شیشه ها رسانده بود و سکوت نگاه پدربزرگ که ترکیب بخار آب و آوازهای معشوقه را دنبال می کرد.
هرگز نشده بود چای را در استکانی بریزد که بارها و بارها در میان آب جوش غوطه نخورده باشد. استکانی که بی صبرانه در انتظار یاقوتی بود که رایحه دلپذیرش، زنگار خواب و خستگی را از چهره پیرمردی می زدود که هنوز هم نگاهش قلب پیرزن را به تپشی بی نظیر وا می داشت.
باز هم خلوتی شبانه به رنگ چای، به بوی چای و به طعم چای.
و حالا سالها از خلوت های پدربزگ و مادربزگ می گذرد و من همچنان، به دنبال یک استکان چای ای می گردم که بار دیگر مرا عاشق کند به سان آنها که هر شب.
اما دریغا که هرگز نه رنگی از عشق، نه بویی از عشق و نه طعمی از عشق در این چای های پررنگ و لعاب کیسه ای ندیدم.
روز گذر چاپ ( شنبه 11 مهر 1388 19:20:06 - بازديد : 276 )
1- باعث امیدواریه که یک عکاس حرفه ای، عکس آدمو تایید کنه :) ممنونم. ضمنا شما رو لینک کردم
نگین حسینی
(نوشته شده در : پنج شنبه 16 مهر 1388 - 19:57:14)
2- روزگاران گشت و گشت داغ بر دل دارم از این سرگذشت
چراغ
(نوشته شده در : يک شنبه 19 مهر 1388 - 05:49:56)
3- چقدر دلم برای عطر چای وقتی به میدون اول لاهیجان می رسیدی تنگ میشه . انگار تو تموم خونه ها بساط چای به راه بود . مثه یه رویای قشنگ بود .
رها
(نوشته شده در : پنج شنبه 30 مهر 1388 - 05:38:50)
|