دوربینی که تنها ماند
دیشب، من و دوربینم، به یکباره یتیم شدیم و طعم تلخ بی پدری، در ما رخنه کرد. او به من «دیدن» را آموخت، آنسان که مادرم، راه رفتن و پدرم، راه و رسم زندگی. بهمن جلالی، دوربین را به دستم نداد، عکاسی یادم نداد که دگرگونه و ساده دبدن را به من آموخت. از او آموختم که برای دیدن، نیازی به ابزار نیست، که هر چه هست در نگاه ماست و ما آن را جابی همین نزدیکی، گم کرده ایم.

ساده بود، ساده می اندیشید، ساده سخن می گفت و از پیچیدگی هراس داشت و دوری می کرد. دستهای لرزان او، به مهربانی، پذبرای اولین عکسهایی بود که ثبت کردم و هنوز هم، عکسهایم بی تاب رد انگشتان، خاکستر سیگار و نگاهش، از پس شیشه های گرد عینکش، هستند. نمی دانم نبودنش، را چگونه تاب بیاورم، اما در هر فشار شاتر دوربینم به یادش خواهم بود و کلامش را در هر عکسم، با خود به همراه خواهم داشت که "همیشه یک آماتور باش".
عکس گذر چاپ ( شنبه 26 دی 1388 17:27:33 - بازديد : 174 )
1- روحش شاد...
الهام
(نوشته شده در : يک شنبه 27 دی 1388 - 06:38:24)
2- می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم که شاید خواب دیده ام
لاله زار
(نوشته شده در : يک شنبه 27 دی 1388 - 16:39:06)
3- از دست دادن ، تو هر شکلش سخته ... برای همه انسانها در لحظه های از دست دادنها بردباری آرزو می کنم
رها
(نوشته شده در : سه شنبه 29 دی 1388 - 04:05:27)
|