به قول بی بی، "بهشت" و جهنم توی همین دنیای ماست.



نظرات (0) عکس گذر (سه شنبه 9 شهريور 1389
11:54:39 - بازديد : 4)
بار دیگر وودی آلن زندگی را می سازد و یار دیگر آن را فرو می ریزد، کاری که وی آن را به خوبی در قالب کمدی می گنجاند، زیرا بر این باور است که داستانهای آشفته زندگی را قالبی جز کمدی، یارای بازگو کردن نیست.

پس از تماشای ویکی کریستینا بارسلونا -همانند همه فیلم های آلن- می توان به راحتی از کنار آن گذر کرد و یا می شود ساعت ها درباره فیلم به بحث و گفتگو نشست. ویکی کریستینا بارسلونا، حکایت تنش رابطه هایی است که در قالب های مرسوم نمی گنجد. وودی آلن، در این فیلم بارها مهره هایی را که در اختیار دارد کنار هم می گذارد و چالش های درونی و بیرونی آنها را بی پرده به تصویر می کشد.

هرگز در مقام قضاوت قرار نمی گیرد و صرفا آنچه را به نمایش می کشد که شاید ما حتی از تصور آن هراس داریم. همه آدمهای داستان او سرگردان در میان رابطه ها غوطه ورند و گویی آرامشی را که هرگز نمی یابند، در جوار دیگری جستجو می کنند. به هر سمت، تارهای رابطه خود را پرتاب می کنند، نزدیک می شوند، نمی یابند، می گسلانند و سمتی دیگر را می آزمایند. می سازند و ویران می کنند، غافل از اینکه به دور خود پیله ای تنیده اند.
نظرات (2) فیلم گذر (يک شنبه 17 مرداد 1389
00:58:20 - بازديد : 29)
نگار -لیلا حاتمی- پس از سالها زندگی در کنار فرهاد -محمدرضا فروتن- و دختر کوچکشان، بهار، بواسطه دیدار مجدد عشق دوران دانشگاه، به نقطه ای از جنس تردید نزدیک می شود. گویی زمان از حرکت می ایستد و او هر آنچه را که از دست داده با داشته های امروزش قیاس می کند.

دانشجوی رشته موسیقی که روزهای خوبی برای خود و سازش متصور بود، هم اکنون به کار در قسمت دفتری اداره موسیقی قناعت کرده و تنها حسرت دیدن هنرجوهای ساز به دست برای او، از موسیقی به یادگار مانده است. یک چشمش به همه فرصتهایی است که از دست داده و آرزوهایی که همانند سازش به انباری منتقل شده اند و چشم دیگرش به تنها اندوخته های او، فرهاد و بهار.

فرهاد که از این آشفتگی نگار، آگاه شده است برای چاره جویی دست به دامان استاد قدیمی خود -عزت الله انتظامی- می شود.

او نگار و مرد مورد علاقه دوران جوانیش که حالا در هیات یک رهبر ارکستر چیره دست برای اجرای کنسرت به ایران آمده است تنها می گذازد اما با در اختیار گرفتن دستگاه شنود مخفی، زن خود را رصد می کند. کیان، پس از اولین تمرین خود با گروه، از نگار می خواهد که او را در اجرای این کنسرت همراهی کند. نگار ساز خود را از زیر تل خاک بیرون می کشد و پس از سالها صدایش را طنین انداز می کند اما هرگز در اجرا حاضر نمی شود و صندلی خالیش سرشار از نگاه کیان می گردد.

زمان بر زندگی می تازه و ما به سرعت پیش می ریم و نگاهمون به جلوست که مبادا به مانعی برخورد کنیم. اما گاهی یه نگاه، یه خاطره، یه اتفاق، می تونه ما رو از حرکت نگه داره و مجالی باشه هرچند کوتاه برای مرور هر آنچه پشت سر گذاشتیم.
احساس یاس از روزمرگی های زندگی و افسوس فرصت های از دست رفته برای نگار، زنی ایرانی و کشمکش های او با خودش و همسرش می تونه -و یا می تونست- دستمایه خوبی برای فیلمی متفاوت باشه. اما پراکندگی شخصیت ها و داستانهای موازی در فیلم، هرگز این فرصت رو به نگار و فرهاد نمی ده و کشمکش ها بین همه عناصر فیلم، پخش و به سطح می رسن. شاید کمی هرس شخصیت ها و وقایع، مثل استادی که هرگز به حضورش نیازی نبود، فرصتی برای رشد شخصیت های اصلی می داد به خصوص که لیلا حاتمی و محمدرضا فروتن قادر به نمایش چنین کشمکش هایی بودن.
اما افسوس که گسترش بی مورد داستان به جهات مختلف برای همیشه «چهل سالگی» رو از یه فیلم قابل تامل و صاحب اندیشه دور کرد.
نظرات (2) فیلم گذر (سه شنبه 12 مرداد 1389
22:38:02 - بازديد : 33)

روستایی سرسبز در میان طلاواره های گندم. روستا، نه از جنس روستای "مش حسن و گاوش"، که در و پنجره های چوبیش، سبز شده، آبی شده، رنگ زندگی شده. گوشه گوشه روستا، زندگی با مردمش گره خورده. روستایی که دکتر در آن، نه از پی درمان که برای ختنه پسران و سوراخ نمودن گوش دختران به کار می آید. روستایی که لاک پشتی را گر، جور زمانه به پشت بخواباند، راهی جز زندگی نمی یابد و باز روستایی که زندگی در قبرستانش به بن بست نمی رسد، بلکه ارتباطی نو، فقط در آنجا میسر است.
و چه نایاب است سیاهی مرگ در این سرشار زندگی. انتظاری بیهوده، برای مردانی که از پی به تصویر کشیدن مرگ پیرزنی خفته در بستر بیماری، پای در روستایی نهادند که چیزی جز توت های درشت زندگی، سوغات سفرشان نکرد.

ـ پاورقی یک: توی زندگی، همواره می شه کسانی رو پیدا کرد که شاید ندیدنشون مجالی باشه برای بهتر دیدن چیزایی که بیشتر باید دید. «باد ما را خواهد برد» ـ بخونید همه فیلم های کیارستمی- بیرحمانه سرشار از حذفه.
- پاورقی دو: یادمون نره فیلم، صدا هم داره، باید اونا رو هم شنید، حتی اگه فقط صدای مرغ و جوجه هاش باشه.
- پاورقی سه: همیشه احساس می کنم دو تا چشم و گوش، برای دیدن فیلم های عباس کیارستمی و وودی آلن کافی نیست. منبسط باید شد، سراپا چشم و گوش باید شد ور نه ...
ـ پاورقی چهار: «باد ما را خواهد برد» آغازی مناسب برای جلسات پخش فیلم خونگی ما بود.
«شاید اوضاع از زمانی که صربستان اولین بازی اش را مقابل کرواسی انجام داد عوض شده باشد، ولی هنوز بازی تیم های ملی هلند و آلمان بزرگ ترین بازی انتقام جویانه اروپاست.
همه چیز از هامبورگ شروع شد، شبی در تابستان هشتاد و هشت، زمانی که هلند دو بر یک آلمان را در نیمه نهایی جام ملت های اروپا شکست داد. در هلند ملت آرام این کشور خودشان هم شگفت زده شدند. بیش از نه میلیون نفر، بیش از شصت درصد جمعیت کشور، به خیابان ها ریختند تا این پیروزی را جشن بگیرند.
... یکی از مبارزان نهضت مقاومت هلند در برنامه ای تلویزیونی گفت: "احساس می شد انگار بالاخره در جنگ پیروز شدیم."
«گر بلوک»، مربی پنجاه و هشت ساله هلندی تیم ملی هندوراس پس از شنیدن خبر پیروزی هلند در خیابان های تگو سیکالپا با پرچم هلند شروع به دویدن کرد: "از خوشحالی گریه می کردم، خیلی خوشحال بودم. فردای آن روز از رفتار خنده آورم خجالت کشیدم."
اهالی آمستردام، در میدان لایدشپلاین، دوچرخه هایشان را به هوا پرتاب می کردند و فریاد می زدند: "هورا، دوباره دوچرخه هایمان را پس گرفتیم!" قبلا آلمانی ها در بزرگ ترین دوچرخه دزدی تاریخ، تمام دوچرخه های هلندی ها را در زمان اشغال هلند مصادره کرده بودند.̎
دکتر ال. دی یونگ مرد ریزاندام سپیدمویی که چهل و پنج سال اخیر عمرش را صرف نوشتن تاریخ رسمی هلند در جنگ جهانی در چندین جلد کرده می گوید: "وقتی هلند گل زد، در اتاقم شروع به رقصیدن کردم. من دیوانه فوتبالم و چه کردند این بچه ها! البته که این نوعی جنگ بود. عجیب است که انکارش می کنند."
... ویل فن هانگفم که در فینال جام جهانی هفتاد و چهار با پیراهن هلند رو در روی آلمان قرار گرفته بود در مصاحبه با یک مجله هلندی در جواب خبرنگار که پرسید: "پس مشکل آلمانی ها چیست؟" پاسخ داد: "خب، البته مشکل آنها نیاکان عوضی شان است."
... رینوس میشل، مربی هلندی که عبارت معروف "فوتبال جنگ است" منتسب به اوست هنگام بیرون آمدن از تونل و ورود به میدان در شروع نیمه دوم یازی با آلمان در هامبورگ، در واکنش به تمسخر هواداران آلمان، با حالتی موقرانه، انگشت وسطی اش را به سوی آن ها نشان داد!
چند ماه بعد کتابی شعری به زبان هلندی با عنوان "هلند - آلمان، شعر فوتبالی" چاپ شد، ... شعر جانی رپ این طور تمام شد:
"پیراهن جدید واقعا فقط ارزش پاک کردن کثافت هایتان را دارد."
این شعر نه تنها به پیراهن جدید آلمانی ها اشاره می کرد، بلکه برگرفته از اقرار رونالد کومان بازیکن هلند بود که پس از مسابقه گفته بود از پیراهن اولاف تون، به عنوان دستمال توالت استفاده کرد.
همان طور که هلندی ها به رعایت مساوات معروف بودند، آلمانی ها کماکان مغرور به حساب می آمدند. هانس فن بروکلن دروازه بان هلند در این باره می گوید: "نوع رفتار آلمانی ها با بازیکنان حریف غیرقابل قبول است. اگر آن ها در راهرویی به عرض یک متر هم با شما برخورد کنند، حتی آن قدر بانزاکت نیستند که سلام و علیکی بکنند."
... این دو کشور بازی بعدی شان را در اکتبر هشتاد و هشت در مونیخ برگزار کردند. بازیکنان تیم ملی آلمان با هم قرار گذاشتند پس از بازی پیراهن هایشان را با حریف عوض نکنند. در آوریل هشتاد و نه، هواداران هلند در رتردام با نصب پلاکاردی، ماتیوس را به آدولف هیتلر تشبیه کردند.
و ... »
- پاورقی یک: باز هم قراره این دو تیم، این بار توی فینال این جام رو در روی هم قرار بگیرن؟
- پاورقی دو: اتفاقی نیفتاده و هنوز خدا مارادونا را دوست دارد.
گنجشکان لاف می زنند:
جیک جیک، جیک جیک
جیک هیچ یک شان در نیامد
تو که دور می شدی.
- شمس لنگرودی

نظرات (2) عکس گذر (يک شنبه 6 تير 1389
09:57:12 - بازديد : 72)
«فوتبال پرطرفدارترین ورزش جهان است، ...، در کتابچه جام جهانی نود و چهار آمریکا ادعا شد که بیست و پنج میلیارد و ششصد میلیون بیننده تلویزیونی (پنج برابر جمعیت جهان) جام جهانی نود ایتالیا را تماشا کرده و تعداد بینندگان جام جهانی آمریکا سی و یک میلیارد نفر تخمین زده شد.
... می گویند یک ناپلی وقتی پول داشته باشد، اول چیزی می خرد تا بخورد، و بعد می رود فوتبال ببیند و اگر پولی باقی بماند، به فکر سرپناه برای خودش می افتد. برزیلی ها می گویند حتی کوچکترین دهکده شان هم یک کلیسا و یک زمین فوتبال دارد. البته تمامشان کلیسا ندارند اما قطعا زمین فوتبال دارند.
... فوتبال هیچ وقت فقط فوتبال نیست: این ورزش جنگ به وجود می آورد، انقلاب می کند و مورد توجه مافیاها و دیکتاتورهاست.»
"فوتبال یعنی زندگی. روزی که یک اتفاق فوتبالی نیفتد، معنای یک روز نافرجام را دارد. انگار خورشید مثل همیشه غروب نمی کند!"

مرد دوست داشتنی فوتبال ایران، ترجمه کتاب «فوتبال علیه دشمن» نوشته «سایمون کوپر» را اینگونه آغاز می کتد. عادل فردوسی پور، از انگیزه خود برای ترجمه این کتاب در روزهای بی فوتبال تابستان هشتاد و هشت می گوید. تابستانی که مصدومیت های پیاپی او را خانه نشین کرد و حذف تیم ملی از راهیابی به جام جهانی، تعطیلی تابستانی لیگ های اروپایی، تمام شدن لیگ فوتبال ایران و به پایان رساندن یک دهه از برنامه «نود»، او را دچار یک خلا فوتبالی کرد و این ترجمه، حاصل تلاش او در آن روزهای بی فوتبالی اوست.
و در پابان مقدمه، ... :
"شاید بهترین انگیزه برای خواندن این کتاب، تعبیری است که سایمون بارنز، نویسنده روزنامه تایمز، درباره «فوتبال علیه دشمن» دارد: اگر فوتبال را دوست دارید، این کتاب را بخوانید ... و اگر فوتبال را دوست ندارید، باز هم این کتاب را بخوانید"
ـ پاورقی: این کتاب مثل یه قیفه، شروع به خوندنش کنی، راهی برای برگشت نمی ذاره و «عادل» هم، گویی دچار این قیف شده بود: "اولین باری که خواندنش را شروع کردم، آن قدر جذاب بود که روی کتاب خوابم برد"
نظرات (1) کتاب گذر (يک شنبه 30 خرداد 1389
23:52:20 - بازديد : 66)
معلمی «بازنشسته»، «ناخواسته» بواسطه عبور از دری کوچک به هیات یک «پروفسور» غایب -شده-، وارد دنیایی از مردان سیاسی به بن بست رسیده می شود که گویی همگی آنها درگیر «نمایشی مضحک» هستند.

فوجی از چالشهای متفاوت در بستر نمایش جاری است. پروفسوری که هرگز دیده نمی شود -و به بیانی درست تر نمایانده نمی شود، معلمی که نفش پروفسور غایب را «بازی» می کند، ژنرالی فلج که در اداره امور حکومتی ناتوان است، دانشجویی خنگ که پرچمدار انقلاب کارگری است، گروهی که برای تغییر شرایط حاکم بر جامعه، شایستگی ندارند و البته فقدان شخصیت های برجسته، که چاره ای هم جز همراهی افراد نالایق برای اصلاح شرایط، پیش پا نمی گذارد و ... و نشانه های متعدد متنی و ساختاری در نمایش، که گاه و بی گاه، ذهنیت مخاطب را مکررا به انطباق حال و هوای نمایش با وضعیت کنونی سیاسی و اجتماعی این مرز و بوم هدایت می کند.

و حتی کارگردان پا را فراتر از نفوذ به ذهن مخاطب می گذارد و در زمانهای مختلفی از نمایش، مخاطب را وادار به همراهی در بازی می کند و اجرای نمایش را به بیرون از صحنه، جاری می کند.

استفاده از تمامی فضای سالن، به جای محدود کردن اجرا به سکوی مرتفع صحنه، طراحی دکوری که -بر خلاف عرف اجرا- به میان مردم کشیده شده است، همنشین شدن بازیگران با مخاطبان بر روی صندلی های سالن و حساسیت بارز بازیگران به مخاطبان دوربین به دست، آن هم در حین اجرا و ادای دیالوگ، تلاشی است تعمدانه از آتیلا پسیانی در از بین بردن مرز کلاسیک جدایی عناصر نمایش با بخش بزرگتر فضای سالن که همانا مخاطبانند.

پاورقی یک: نوشته های زیادی در مورد این نمایش خوندم، دیدگاهها خیلی سیاه و سفید بود. عده ای پسیانی و اجراشو ستودند و عده دیگر به شدت بر او تاختند.
پاورقی دو: خیلی دلم می خواد نمایشنامه رو هم بخونم تا ببینم این اجرا چقدر به اصل نمایشنامه وفادار بوده.
پاورقی سه: سوالی که همیشه در مواجهه با سینما و تاتر برام پیش میاد اینه که مرز طنز و لودگی کجاست؟
-عکس ها از رضا معطریان
نمایشگاه کتابی که در «شبستان» برگزار بشه، اوضاع پارکینگش بهتر از این نمی شه که ملت، دو ساعت توی آفتاب صلات ظهر، پشت در قفل زده پارکینگ له له بزنن که آقای پارکینگی، هنگام خوابشونه.



-عکس ها با گوشی موبایل گرفته شده اند
نظرات (1) روز گذر (دو شنبه 27 ارديبهشت 1389
02:16:04 - بازديد : 86)
و در آن، عمارت هایی است که گویی لحظه ها در آن رنگ دگر دارند. بی انصافی است اگر دست خویش را برای عشق بازی خاک و نور، بر دیوارهای عمارت روا نداری.




نظرات (1) روز گذر (سه شنبه 21 ارديبهشت 1389
02:02:17 - بازديد : 77)
نظرات (2) عکس گذر (يک شنبه 12 ارديبهشت 1389
18:58:16 - بازديد : 101)
بعضی شهرها رو نمی شه دوست نداشت. نمی شه عشوه ها شونو ندید.







نظرات (15) روز گذر (شنبه 7 فروردين 1389
00:51:36 - بازديد : 247)
سالی که بر ما گذشت، سالی سرشار از سکوت بود.
"دیرگاهی است که چون من، همه را رنگ خاموشی در طرح لب است"*
٭سهراب سپهری
نظرات (0) روز گذر (دو شنبه 2 فروردين 1389
22:26:52 - بازديد : 123)
باورش نداشتتد، دیوانه خواندنش و از دین رانده شده، بی آنکه لحظه ای به او گوش سپارند، غافل از آنکه در ورای دهلیز عدسی های تلسکوپش، حقایقی نهفته بود که آنها هرگز حاضر نشدند -و یا درهای همیشه بسته دینشان، به آنها فرصتی نداد- تا آن حقایق را باور کنند -و یا حتی فقط آن را نظاره کنند.

گالیله، پای در مسیری نهاده بود که همگان، سرنوشتی همچون «جوردانو برونو» و «کپرنیک» برایش متصور بودند. آسان نیست برای زدودن جهل از مردمی که همه باورهاشان بوی کلیسا می داد، رو در روی پدران مقدسی قرار گرفت که خود را حاکمان خاک می دانستند.

زمان بر گالیله، جاری گشت و او لحظه ای در ایمان خود درنگ نکرد. قامتش خم شد، اما هرگز دفترش را نبست، به آسمان خیره بود و حقیقت را آنچنان که یافته بود، با صدای بلند، "بی ترس"* بر زبان جاری کرد:
"خواب هزاران ساله را آشفتن، بی تاوان نیست ...
بگو که آسمانی نیست ... «بی ترس»
بگو که زمین می چرخد ... «بی ترس»
بگو که خورشید ثابت است و تابان ... «بی ترس»
بگو که شما فقط حاکمان خاکید و تاک ... «بی ترس»
بگو که نگفتنت جنایت است ... و «تاریخ» جانیان را نخواهد بخشید."

هرگز طوری نزیست که قهرمانان. او هیچ گاه نخواست که قهرمان باشد که حقیقت در برابرش کمرنگ شود تا جایی که نزدیکانش نیز از او مایوس گشتند:
"چرا توبه کردید گالیله؟ در زنده ماندنتان چه حکمتی بود که در مرگتان نبود؟ شما «قهرمان» ما بودید ... و اینک، بی چاره ملتیم ... زیرا «قهرمان» نداریم."
گالیله عصابش را در سرانگشتانش فشرد:
"بیچاره ملتی است، ملتی که «نیازمند» قهرمان باشد."
تنهایش گذاشتند، دورش کردند، -به خیال خود- کمرنگش کردند، اما زمین هرگز از «حرکت» باز نایستاد و خورشید هرگز «نور»ش را سایه نکرد.
"چه شب شومی است، شبی که انسان، حقیقت را دریابد. شبی که در یابیم ایمانمان به «آری» یا «نه» گفتنی، به دوزخ می بردمان یا بهشت. شبی که دریابیم دانایی سرچشمه رنج است. ... راه رستگاری کجاست؟ در دست گالیله یا در آستین پدران مقدس؟"

پاورقی یک: از «سلطان و شبان» تا «گالیله»، هنوز "جسارت" در «فرهنگ» زنده است.
پاورقی دو: خوشحالم که هنوز «نمایش» حرف می زند.
پاورقی سه: گاهی وقت ها، گفتن حقیقت کافی نیست، که باید آن را رو در رو، فریاد کشید، همانگونه که «گالیله-تارخ» با میکروفون رو به جمعیت -به راستی او «تارخ» بود یا «گالیله»؟-.
پاورقی چهار: پرهیز از قهرمان سازی، در این نمایش بی بدیل بود، تا آنجا که تماشاچی دیدن «گالیله» کلاهبردار و دروغگو را تاب نمی آورد.
* داخل گیومه ها، دیالوگ های نمایش.
- عکس ها از مانی لطفی زاده
|