در جامعه ای که آدم ها ریز و دشت می شوند و دانه درشت ها فرصت های بهتر زندگی را از آن خود می کنند٬ تصور روزی که یکی از ریزهای آن جامعه به هر انگیزه ای در جمع درشت های صدر نشین رسوخ کند٬ حادثه ای دور از ذهن نیست ولی سرانجام این آمیختگی نامتجانس٬ جز فاجعه ای همه گیر نخواهد بود. فاجعه ای که چشم بر ریز و درشت می بندد و همه را به مصیبتی یکسان گرفتار می آورد٬ به سان قطعه ای از پازل٬ که چون نادرست به میدان می آید هرگز امیدی به رویت تصویر نهایی آن پازل نیست و فاجعه بزرگتر زمانی اتفاق می افتد که دیگر نتوان ریز و درشت ها را از هم متمایز کرد و تلاش برای رهایی از این ورطه٬ همانا تقلا برای رهایی از باتلاقی ناگزیر است.

نمایش "می خواهم با میوسوو ملاقات کنم" بر پایه این فرایند اجتماعی، به روی صحنه می رود، اما به نظر می رسد این دغدغه اجتماعی برای کارگردان نمایش، چندان که باید جلوه نمی کند و یا بر این باور است که نمی تواند مخاطب خود را با چنین دستمایه ای، به طور کامل در اختیار بگیرد، از این روست که اصرار زیادی دارد تا سطرهای زنانه نمایشنامه را پررنگ تر کند.
اگرچه بار دیگر با تصویر کشیدن پدیده زن و حواشی آن -که دیگر برای نمایش ایران به عادتی دیرینه تبدیل شده است-٬ برای لحظاتی کوتاه٬ خنده به صندلی های سالن نمایش کشیده می شود٬ اما تقابل دو موضوعی که هر کدام به تنهایی می تواند بار چالش نمایش را به دوش بکشد٬ نتیجه ای جز خنثی کردن یکدیگر و در نهایت آشفتگی و بی سامانی نمایش به همراه ندارد و البته نباید این آشفتگی را با ان سردرگمی که از متن نمایشنامه برمی آید از یک سنخ دانست. درهایی که هرگز نمی بینیم به کجا باز می شوند و پشت آنها چه اتفاقی می افتد که وقتی به روی کسی باز می شوند، بافتن وی به کاری پیچیده و دشوار تبدیل می شود، همسو با آن سردرگمی هدفمندی است که کارگردان و طراح صحنه به خوبی از پس آن برآمده اند، اما متاسفانه این موفقیت گروه نمایش هم در سایه درازه گویی اجرا، آزار دهنده جلوه می کند و کسالت را در فضای سالن می گستراند.

پاورقی یک: انتخاب بازیگران چندان متناسب با شخصیت های نمایش به نظر نمی آیند، ضمن اینکه در لحطاتی از نمایش، بیشتر شاهد اجرایی شبیه سریالهای تلویزیونی هستیم تا یک نمایش زنده روی صحنه. موسیقی نمایش هم که گویی اولویت بیشتری به صدای بازیگران دارد و همواره باید گوش خود را به سمت صحنه جهت دهی کرد تا شاید صداهای روی صحنه بتوانند خود را به روی صندلی ها برسانند.
پاورقی دو: برای یافتن عکسی از نمایش، عنوان نمایش را در گوگل جستجو کردم، عکسی یافت نشد اما پیشنهاد گوگل برای جستجوی عنوان معادل کمی بودار به نظر می رسید!
پاورقی سه: نمایش "می خواهم با میوسوو ملاقات کنم" به کارگردانی محمود عزیزی و بازی مهوش افشار پناه، الهام پاوه نژاد، مسعود دلخواه، بهاره رهنما، خسرو شهراز، فروغ قجابگل ، فرزین صابونی، مهشاد مخبری و داریوش موفق در تالار اصلی تاتر شهر، چند روزی است که به روی صحنه رفته است.
عکس اول از آوا کیایی
داستان فیلم٬ ساده است ولی متفاوت٬ قابل تامل است ولی پر پیچ و خم نه. در این فیلم به دنبال فاش کردن رازهای معما گونه نخواهیم بود٬ بلکه داستان ساده فیلم بستری است بی آلایش برای کشف و شهودی در خور اندیشه.

روایت خیانتی است خانوادگی٬ اما تکرار داستان های همیشگی خیانت نیست. درونمایه ای دارد که آن را از سایر خیانت ها متمایز می کند و آن٬ به فراموشی سپردن تعهدی است که بین نه یک زن و مرد -که به عادتی دیرینه بدل شده است- بلکه بین دو همجنس اتفاق می افتد. ازدواج دو هم جنس٬ به خودی خود٬ اقلیتی را بنیان کرده است که نگاه اکثریت به آن٬ تابویی اجتماعی را سبب می شود.

در خانواده ای که دو زن٬ چرخ های آن را به حرکت در می آورند٬ شاید حضور مرد، دیگر پررنگ جلوه نکند ولی گریزی از ایفای نقش مرد در زندگی نیست. نقشی که تامین هزینه های زندگی٬ مدیریت امور و صلابت را با خود یدک می کشد. یکی مادر می شود و دگری پدر. اگرچه مرد در خانه نیست اما همجنان به واسطه تعاریف اجتماعیش٬ چندان از خانه دور نیست.
تصور این که فرزندان این دو زن٬ که سالها پیش از اسپرم اهدایی یک مرد٬ فرصت زندگی یافته اند به دنبال نیمه دیگر هویت خود٬ مشتاق دیدار پدر بیولوژیک خود باشند٬ چندان دور از ذهن نیست و البته ناآرامی هایی که از پی آن٬ آرامش شاید متزلزل خانواده را تهدید می کند.

رونمایی از مردی پرشور و حاصلخیز -عنوانی که در فیلم به آن اشاره می شود- که مواد غذایی بیولوژیک تولید می کند نه تنها برای دختر و پسر این خانواده جذاب می نماید بلکه زن-مادر خانواده را هم درگیر وسوسه ای اجتناب ناپذیر می کند. وسوسه ای که او را در کش و قوسی کوتاه مدت و پنهان از چشم سایر اعضای خانواده به تخت خواب های مکرر مرد می کشاند. هم آغوشی هایی که هم او و خانواده اش را دچار چالش می کند٬ هم اجتماع بزرگتری را که با هم جنس خود٬ روزها و شب های خود را می گذرانند٬ به چالشی عظیم تر فرا می خواند. اگرچه میل به همجنس٬ نیز در کنار تمایل به جنس متفاوت٬ تاییدیه مجامع علمی را به همراه دارد٬ اما همچنان نگاه جامعه و شاید خود این اقلیت٬ نگاهی همراه با تردید باشد.

و حال در میانه راه٬ برگشت شاید گزینه مناسبی برای ابن پدیده هر چند نامانوس نباشد و ادامه راهی که آغاز شده٬ تا سرانجامی که ناپیداست -و نه لزوما محکوم به سرنوشتی محتوم -٬ نیازمند گذر زمان است.
نظرات (1) فیلم گذر (شنبه 31 ارديبهشت 1390
23:54:02 - بازديد : 263)
یک به یک برای لحظاتی وارد صحنه می شوند و سعی می کنند سطرهایی از شاهنامه را نقالی کنند، اما به نظر می رسد نه توانایی اجرای نمایش را دارند و نه قادر به درکی -هر چند سطحی- از واژگان شاهنامه هستند و زمانی که یکی از آنها عاجز از شناختن سهراب شاهنامه٬ رو به دوربین می خندد٬ ما همقصه تأسف زنی می شویم که به دیوار تکیه داده است و مأیوسانه نظاره گر اجراهای ضعیف و یا سخیف آنان است.
این زن٬ که این روزها با تاسی از داستان های شاهنامه٬ گردآفرید صدایش می کنند٬ بعد از بلقیس٬ تنها زن نقال این مرز و بوم است.

و ما اینگونه وارد دنیای فیلم و یا شاید دنیای گردآفرید می شویم. تصور چالش های فراروی یک زن در هیأت یک نقال در کشوری که ما در آن زندگی می کنیم شاید خیلی دور از ذهن نباشد و این مسأله ای است که به نظر می آید کارگردان فیلم گردآفرید نیز به آن واقف بوده و سعی کرده در کنار نمایش دشواریهای همچنین کار عجیبی٬ با استفاده از یک تدوین ظریف و هدفمند٬ دغدغه های بزرگتری را به تصویر بکشد.
تصاویر آغازین٬ از تهرانی شلوغ است و البته تهرانی که گویی عناصر ذکور آن چگالی بیشتری از جمعیت شهری را به خود اختصاص داده اند و بر روی این تصاویر٬ صد.ای «فاطمه حبیبی زاد» که از تحصیلات خود و چگونگی علاقه خود به هنر نقالی سخن می گوید و در حالیکه ما عکس هایی از نقال معروف ایران می بینیم او از «مرشد ترابی» می گوید و این که چگونه به او نزدیک شد تا از او نقالی را فرا گیرد.
مرشد ترابی این روزها دل خوشی از نقالی و بازخورد آن در سطح جامعه و حکومت ندارد و این است که فضای کوچک خانه را به شهری بزرگ و شلوغ ترجیح می دهد.

- نقالی بی خوابی داره٬ گشنگی داره٬ تشنگی داره ... دود چراغ خوردن داره ...
او همچنان که از گرما کلافه است و از چای داغ خود ناراضی٫ سعی می کند با این جملات خود٬ دخترک را از مصایب این کار آگاه کند که مبادا از این هنر مختص این خاک، برای خود تصویری دیگر ساخته باشد پر رنگ و لعاب.
دخترک که از این پس به رسم دیگران٬ او را «گردآفرید» می خوانیم٬ صحنه رسیدن اسفندیار بر سر دو راهی را در برابر مرشد به نمایش می کشد و اما تصویری ضدنور از مرشد که کامی سنگین از سیگار خود می گیرد.
گردآفرید از کمبود فضای مناسب برای تمرین خود می گوید و ما نمایشی از او را می بینیم که بر فراز اتوبانهای تهران و پشت به بلندترین برج مسکونی این شهر بزرگ ایستاده است و در فضایی آزاد٬ قسمتی از شاهنامه را نقالی می کند. به راستی آیا شهر به این فراخی و این همه برجهای سربرافراشته٬ خرده جایی برای جادادن گردآفریدی کوچک ندارد؟

کجا نام او بود گردآفرید ... که چون او به جنگ اندرون کس ندید
پشت سر او راه می افتیم و پا به پای او٬ قهوه خانه های جنوب تهران را به قصد شاگردی مرشد ترابی رصد می کنیم. فضاهایی پر از دود و سرفه٬ و البته فضایی خالص از حضور مرد. در پس حلقه هایی از دود قلیان که دلخوشی جوانک شیلنگ به دست است٬ عکس های مرشدان٬ پهلوانان و بزرگان قدیمی را بر دیوار می بینیم و اشاره گردآفرید٬ که در زمانهای قدیم قهوه خانه ها٬ جای شعرا٬ ادیبان و بزرگان بوده است.
حالا گردآفرید خود را هرچند دشوار در این هنر بومی این خاک جا داده است و روی صحنه های مختلف به اجرای نقالی می پردازد. تصاویری از نقالی های او بر صحنه های مختلف از جمله تاتر شهر می بینیم و روندی که او را بر سر زیانها انداخت.

و اما چیزی نگذشت که شیرینی موفقیت هایش با لغو اجرای او در مراسم بزرگداشت فردوسی٬ به تلخی تبدیل شد و بار دیگر زن بودن او مانعی شد تا او از صحنه ها به پایین کشیده شود.
نماهایی از او که به کار خانه مشغول است و صدای برنامه آموزش زبان انگلیسی در پس تصاویر که با تکرار قصد دارد چرایی و زیرایی را آموزش دهد و البته نشانی ازعزم او برای ترک ایران ...
- چراشو نمی دونم٬ ... فضا مردونه ست٬ حضور من منتفی شد
... و خنده تلخ گردآفرید از پس این گفتار.
- واکنشی نباید نشون داد٬ من راهمو می رم ...
جهان٬ سر به سر حکمت و عبرت است ... چرا بهره ما همه غفلت است؟
وبا چراغ قرمز خیابان ها و مردم دلزده پشت آن به صحنه آغازین فیلم برمی گردیم و دگر باره شاهد پرسش کیستی سهراب از آن جوان هستیم و باز در زمینه تصویر٬ گردآفرید خسته و ما اکنون احساس می کنیم این حال او را بهتر از پیش می فهمیم.
گردآفرید از حسودی خود به نویسنده زن قصه های «هری پاتر» می گوید که در آرامش آنچه را که می خواهد به دست می آورد. گردآفرید که اجراهای خود را دربند می بیند به تحقیق و تلاش برای حفظ نقالی های بومی و ماندگار ایرانی کمر می بندد٬ از چهارمهال و بختیاری گرفته تا خراسان و خوزستان، نقالی های دلنشین و صدای مسحور کننده سازها.

گردآفرید برای ادامه کار تحقیقاتی خود به کتابخانه ملی تهران می رود ولی با قفلی بزرگ که بر در کتابخانه بسته شده است٬ روبرو می شود٬ صحنه ای که این روزها برای او غریبه نیست. سپس نماهایی از تهران پشت میله٬ نمای مجسمه فردوسی و در نهایت گردآفرید کلافه و مرشد ترابی سیگار به لب.
- پی چی می گردیم؟ فردوسی کیلویی چند؟ این آدما اینجوری فکر می کنن ...
... و مرشد ترابی که همچنان در گوشه خانه خود٬ از همه بی مهری های روا شده بر او و هنر نقالی٬ به ستوه آمده است.
نماهای مکرری از تهران٬ تهران لبریز از مرد که اگر زنی در آن دیده می شود گویی اسیر چنگال آنهاست و گریزی جز نیستی برای آنان نیست.
فیلم با صحنه هایی از نقالی های ایران قدیم و آرزویی تلخ بر بستر این تصاویر رو به پایان می رود:
دریغا که ایران ویران شود ... کنام پلنگان و شیران شود

پاورقی یک: بلقیس٬ مادر سوسن٬ خواننده قدیمی ایرانی بوده که به داستان خوانی شاهنامه شهره بوده.
پاورقی دو: «فاطمه حبیبی زاد»٬ در سایت رسمی خود، دلیل خواندنش به «گردآفرید» را این گونه بیان کرده است:" ورود به حلقه ی مرشدان ، دراویش و پیران این عرصه که بی تردید قرن ها ، عرصه ای مردانه بود باعث شد تا فاطمه حبیبی زاد از سوی مرشدان و استادانش لقب گرد آفرید نخستین بانوی نقال ایران را بگیرد که معتقد بودند بی تردید گرد آفریدانه پا به میدان شاهنامه و نقل پهلوانی گذارده است ."
پاورقی سه: گردآفرید شاید فرصتی بود برای کارگردان فیلم٬ «هادی آفریده»٬ که نگاهی داشته باشد هرچند کوتاه و ضمنی به ایران امروز٬ ایرانی که زن را در برابر مرد و سنت را در برابر تجدد٬ به نبردی شاهنامه وار فرا می خواند. ایرانی که تردید ماندن در آن یا رفتن از آن٬ به چالش روزانه ما تبدیل شده است.
و اما گردآفرید راه دوم را برگزید و جلای وطن را به ماندن و حقارت های مدام ترجیح داد٬ همان گردآفریدی که در صحنه ای از فیلم قصد داشت تا مرشد ترابی را بار دیگر از کنج خانه به خیابان های شهر برگرداند٬ حال خود نه از تهران٬ که از ایرانی رفت که شاهنامه را بستری بود به منزلت افلاک.
نظرات (2) فیلم گذر (پنج شنبه 22 ارديبهشت 1390
22:45:20 - بازديد : 318)
تصویری تلخ از زن ایرانی، زنی که خودی خود را در پس رنج ها و دردهایی که در گذر زمان، بر او روا شده، گم شده می یابد و ناکجا آبادی به نام سعادت آباد گویی سرزمین موعود همه خانجونها و همه زنهای ایرانی است.

و خانجون، پایان مشترک قصه همه زنان است. همه لیلاهایی که اگرچه مرفه به نظر می آیند ولی از همان دردهایی رنج می برند که گلین پایین شهری و یا ماهروی نویسنده. زن بودن، کابوسی است که لیلا و گلین و ماهرو نمی شناسد و تنهایی، سرنوشتی است که برای زن ایرانی رقم خورده است، همه آنها از زایش عاجزند و تنهایی و شوربختی، فرزند یگانه همه آنهاست.

پاورقی یک: نمایش تلخی دلنشینی دارد ولی وقتی بیم آن می رود که غم بر بیینده مستولی شود، سیروس همتی و فرزانه کابلی، هنرمندانه مانع سقوط داستان به پرتگاههای احساس می شوند. گویی رادی نویسنده، داستان خود را لحظه به لحظه وزن می کند.
پاورقی دو: نمایشی که رادی نویسنده اش باشد، هادی مرزیان کارگردانی کند و گلاب آدینه، ایرج راد، فرزانه کابلی، سیما تیر انداز و سیروس همتی در آن نقش بازی کنند، غنیمتی است برای چشمانی که تشنه تماشای نمایش اند.
پاورقی سه: دیدن نمایش، بهانه ای شد که پس از پنج سال نفس کشیدن در تهران، میدان آزادی را از درون بکاویم.

«راننده تاکسی»، تنهایی خود را بر دوش می گیرد و شبانه خیابان به خیابان شهری را که به گفته خودش بوی فاضلاب گرفته، با ماشین زرد خود نظاره می کند. شهر شب، آشفته است و بوی فساد آن گویی به مزاج راننده تاکسی خوش نمی آید. همه آنچه را که می بیند به انزوای خود می افزاید تا روزی که در ظرف او نگنجد.
حال، وقت بیرون زدن همه آن دردهایی است که جامعه در قیف او ریخت و وقت کارهایی که او آنها را کارهای مهم می نامد. یک تنه، به سیاست حمله ور می شود و چون ناکامی نصیبش می شود، به سمت اجتماعات خرد جامعه می رود تا پاکی را از دنیای کوچک اطراف خود شروع کند.

«راننده تاکسی» فیلمی هالیوودی است ولی آنچه در ذهن کارگردان آن «مارتین اسکورسیزی» می گذرد فراتر از قالب های همیشگی هالیوود است. اسکورسیزی، در این فیلم از هیچ قهرمانی پرده برنمی دارد بلکه به نوعی ما را به همذات پنداری با یک ضد قهرمان وادار می کند. او خشونتی را به نمایش می گذارد که گویی متفاوت با همه خشونت هایی است که در سینمای هالیوود سراغ داریم.
او نه از آتش بازی و هفت تیر کشی سخن می گوید بلکه جامعه ای را به تصویر می کشد که بنیان این خشونت را دز ذهن یک راننده تاکسی ساده -تراویس، رابرت دونیرو- می پروراند. ساده از آن جهت که دنیای معمولی کوچک خویش را دارد، توان برقراری ارتباط با غیر همجنسان خود را ندارد و زمان های بیکاری خود را با فیلم های پورن، می گذراند.

او اما او از ارتش دریایی -و شاید جنگ- به تاکسی زرد می رسد. او که در ارتش، برای حفاظت از کشور خود، دست به مبارزه زده است، حال شاهد این است که کشورش را موریانه های فساد اجتماعی و سیاسی از درون به تباهی کشانیده اند. اسکورسیزی، تاکسی را به تراویس می دهد که راحت تر در بین اجتماع سرک بکشد. در تاکسی او از مردم عادی و فاحشه ها گرفته تا رییس جمهور سوار می شوند و اوست که نظاره گر تک تک آنهاست و در شبی که مردی را سوار می کند که زنش به او خیانت کرده است و تصمیم به کشتن آن گرفته است، کشتن و از بین بردن را، راه مناسبی برای همه آنچه بر او و جامعه اش زخم گشته، می یابد.

او خون و خونریزی را از باند فاحشه خانه ای که مدتی است زیر نظر گرفته شروع می کند و اگرچه از جامعه، بازخورد مناسبی می گیرد اما اسکورسیزی با دکوپاژ متفاوت صحنه هفت تیرکشی تراویس، نسبت به شیوه او موضع می گیرد و هرگز راهی را که تراویس برای پاکسازی جامعه برگزیده است نمی پسندد.
چرا فکر کردیم می توانیم از دهه شصتی هایی بگوییم که زیر آوار بمب و گلوله، تنهایی و وحشت را نه برای هم نسلهای خودش، بلکه برای همه نسل های پس از خودش به ارمغان آورد؟
چرا فکر کردیم می توانیم به جز پلاک های بی سامان و سنگرهای خاکی و شب های پیش از عملیات، تصویرگر صحنه های غریب دیگری از جنگ باشیم؟
چرا فکر کردیم می توانیم به جز نواهای "هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله" و "ای لشگر صاحب زمان آماده شو، آماده شو" نوای دیگری از جنگ را همنوا شویم؟
و تو پیام دهکردی-و نغمه ثمینی-! چرا فکر کردی کسانی به غیر از «فرج الله سلحشور» و «عبدالله باکیده» و «جمال شورجه» می توانند از دفاع مقدس حرف بزنند؟

باز هم یک قصه تکراری که تکرارش، پایانی جز سکوت برای نمایش ایران به همراه نداشت.
-پاورقی یک: نمایش «متولد هزار و سیصد و شصت و یک» در سکوتی محض، از صحنه ها کنار رفت.
دخترکان جنگ، دخترکان تشویش، دخترکان محرومیت و دخترکان تنهایی که یک به یک، از تنهایی های خاکستری خود می گویند. خاکستری هایی که زیر آوار بمب و گلوله، رنگ روزهای ترس و اضطرابشان شده است. بمب و گلوله هایی که سمفونی خود را با آژیرهای قرمز آذین می بندند و آژیرهای قرمزی که پیام آور ترس و ویرانی و فرارند.

شصت ها، هفتادها و هشتادها بر ما گذشتند، اکنون نه از صدام خبری هست و نه از آوار بمب های هواپیماهای عراقی، اما هنوز آژیر قرمز یکسره ساز خود را می زند و ترس و فراری که پیشه نه دخترکان، که مردم ما گشته است.

پاورقی یک: صحنه ساده و بی آلایش، با کمترین جذابیت های تصویری، شاید آینه ای بود از روزگاری که بر متولدین این برهه از زمان گذشت، ولی شاید توجه بیشتری به جنبه بصری نمایشنامه و اجرا، تصویر درست تری از نمایش به بیننده می داد.
پاورقی دو: همه بازیگران صحنه، دختر بودند و صحنه عاری بود از حضور مردان. مردان در دهه شصت کجا بودند؟ و این آوارگی به جا مانده، ارزش این غیبت مقدس را داشت؟
پاورقی سه: همه دخترانی که به روی صحنه رفتند، متولد سالهای نخستین دهه شصت بودند، آنها دیالوگ ها را اجرا نکردند بلکه از سینه فریاد زدند.
پاورقی چهار: نمایش «متولد هزار و سیصد و شصت و یک»، نوشته نغمه ثمینی، کاری از پیام دهکردی و بازی : آیه کیانپور , ستاره پسیانی , خاطره حاتمی , پگاه آهنگرانی , مینا ساداتی , سارا بهرامی , نازگل نادریان، در سالن استاد سمندریان در حال اجراست.
قشری که از فقر و نابسامانی اجتماعی رنج می برد و فرودستی، پیشه آنان گشته، همواره مورد آسیب است و ناگزیر به تن دادن به گرداب حاصل از قشری که خود را رییس همه جا می داند و هرگز فراری برای این گروه مصیبت زده، نمی توان تصور کرد.

هسه، نوجوانی است که در خانواده ای فقیر و در گستره ای بزرگتر، در میان مردمی زندگی می کند که تعلیق و بی سامانی آنها را در برگرفته است. مردمی که روزگارشان با کشتن آرزوهایشان عجین شده است. خانه ای که از آن جز یک صندلی چیزی نمی بینیم و جاده های شیب داری که ابتدا و انتهایی ندارند و پل هایی که به ناکجا آباد می رسند، تنها بخشی از فضای زندگی هسه و همانندان هسه است.

روزگار بر آنان بی رحمانه می تارد. پدر هسه پس از نظاره گر بودن مرگ همکارش زیر آوار درختان سر به دیوانگی زده، مادر هسه، دست از کار در کشتی کشیده و در کافه ای مشغول به کار است و همه دلخوشیش، اندوختن انعام مشتریان است که شاید روزی دوباره به ساحل برگردد و به تماشای کشتی های رویاگون بنشیند. زنی که دماغ ندارد به درختی دل خوش کرده است و نوای ساز بادی خود و پیرزنی که در حسرت فرصتی برای نوشیدن یک فنحان چای با خدای خویش دست و پا می زند. رویاهایی که در سایه مرگ وار عده ای دیگر که گویی همه جا را ریاست می کنند به گل می نشینند.

پاورقی یک: بازیهای دو نقشی رویا تیموریان و شبنم مقدمی، حاکی از آن است که این مردم نابسامان، گویی همگی از یک جنس هستند و فقط نامهایشان تغییر کرده.
پاورقی دو: رویا تیموریان رو توی سالهای خیلی قبل، وقتی که به نقش تهمینه جلوی چشمانم رفت، ستودم و دوستش داشتم و اما مادرم هنوز هم رویا تیموریان رو فقط با صداش می شناسه. از وقتی که اومدم تهران مترصد دیدن نمایشی از این بانوی محترم بودم و حالا این بانو هم به محبوبیت تهران من، افزود.
پاورقی سه: سالن عجیبیه این سالن نمایش استاد سمندریان. فقط می تونم حدس برنم که چه چالش عظیمی واسه طراح صحنه ایجاد می کنه. و توی این نمایش، هرگز با صحنه غریب نبودم به جز قسمتی که هسه میانسال پشت میز بازجویی، دوران گذشتشو به یاد می آورد.
پاورقی چهار: هومن سیدی رو از زمانی که توی رشت با خودم سر و کله می زدم می شناختم، ولی این هومن سیدی، با این بازیش هومنی دیگه بود. زیبا روی صحنه رفت.
پاورقی پنج: نمایش "قاتل بیرحم هسه کارلسون"، نوشته هنینگ مانکل به کارگردانی مسعود رایگان و بازی رویا تیموریان، هومن سیدی، شبنم مقدمی، جواد عزتی و محمد سلوکی چند روز پیش به اجرای خود پایان داد.
عکس ها از سایت ایران تاتر
باز هم تماشاخانه ایرانشهر و نمایشی دیگر، اما این بار از پشت ویزور دوربین.















پاورقی: نمایش «حضرت والا» نمایشی از حسین پاکدل و بازی عاطفه رضوی، مهدی پاکدل، مهدی سلطانی، داریوش موفق، در تماشاخانه ایرانشهر، روی صحنه است.
پاورقی دو: به همت «رضا موسوی» عزیز، فرصتی برای تجربه ای نو پدید آمده بود و در دو شب متوالی بیش از چهارصد عکاس دوربین خود را برای عکاسی از این نمایش، به سمت صحنه نشانه رفتند.
پاورقی سه: خوندن گزارش «الهام صالح» از این مسابقه خالی از لطف نیست.
"«هنریک ایبسن» نروژی، در سال هزار و هشتصد و هفتاد و نه، نورا (خانه عروسک) را منتشر کرد.
داستان ساده است: نورا در گذشته برای نجات شوهرش جعل امضا کرده است و به این کار جسورانه خویش بی نهایت افتخار می کند ولی زمانی که رازش عیان می شود، شوهرش با خودخواهی و خشونت با او برخورد می کند. پس از این شوک، نورا برای شناخت خویش و جامعه ای که او را به هیچ می انگارد، همسر و فرزندانش را ترک می کند.
این نمایش به قدری سنت ستیز بود که همه را علیه ایبسن شوراند. نمایشنامه تا دو سال به نمایش در نیامد و هیچ کس در مقابل موضع گیری تند مردم از ایبسن حمایت نکرد ... خانه عروسک در اروپا جنجال به پا کرد، نجوا ها به فریاد و فربادها به نعره بدل شد. دیگر نمی شد بی طرفی را حفظ کرد. همه جا صحبت از نورا بود. طوری که بر متن کارت های دعوت میهمانی ها این عبارت حک بود: لطفا از صحبت در مورد «خانه عروسک» خودداری کنید.
«نورا» نمایشنامه ای است درخشان که زمان نمی شناسد و موضوع اصلی اش زنان و حقوق آنهاست و شاید بتوان گفت که یکی از پایه های فمینیسم در اروپا را نیز یدک می کشد."
قسمتی از نوشته های بروشور نمایش «نورا»

وقتی صحبت از اقتباس نمایشنامه ای می شود، پس از تماشای نمایش به این می اندیشم که اگر شخص نمایشنامه نویس در بین تماشاگران حضور داشت، پس از اجرای نمایشنامه خود چه عکس العملی از خود نشان می داد و چه می گفت. بر این باورم که ایبسن پس از تماشای احتمالی این اجرای اثر او، عاجز از سخن گفتن می شد که ویرانه ای کردند هر آنچه را که او ساخت.
خیلی ساده است، در بروشور نمایش می خوانیم که این نمایشنامه در زمان خود چه ها کرده است و چه برخورد هایی با اندیشه پشت سر آن صورت گرفته. اگر توقع نداشته باشیم که همه آن برخوردها و جریان ها در تهران ما صورت گیرد، دست کم می توان انتظار داشت که نمایش برای مدتی کوتاه خود را به بیرون از سالن اجرا بکشاند و تماشاچی را اندکی به تفکر وا دارد که دریغا هرگز رخ نداد.

تغییر لهجه فیلم به طنز، شاید شیوه خوبی برای بیان ایده هایی باشد که به زبان عادی -جدی- دچار لکنت باشند. حرف زدن در لفافه شوخی و سخن گفتن از ناگفته های دشوار، ستودنی است چرا که همانند خوراندن دارویی است تلخ، آمیخته به افزودنی هایی شیرین. اما نورا را که بحثی جدی را به شیوایی تمام با خود حمل می کند، چه نیازی است به تغییر لهجه ای این چنین سطحی که نه فقط بر نمایش وصله نمی خورد بلکه داستان و اندیشه درون نمایشنامه را در پس شوخی های سخیف به هدر می دهد و از پس آن بازیهایی که از نمایش دورتر و دورتر می شوند.
آشفتگی ای که از ذهن آشفته کارگردان تراوش می کند مخاطب را همواره در سردرگمی نگاه می دارد و نمی توان امیدی به فرار از این حصار برای او متصور بود.

-پاورقی یک: دوستان همواره مرا برحذر داشتند از تماشای نورا ولی نامهایی همانند کوشک جلالی، پانته آ بهرام و پیام دهکردی برای وسوسه حضوری دیگر در تاتر شهر، کافی به نظر می رسید اگرچه شخصا همواره نشستن یر صندلی سالن های نمایش را به عدم حضور ترجیح می دهم.
-پاورقی دو: -رونوشت به کارگردان نمایش:- وارد کردن ابزاری همانند موبایل، هندزفری و ادبیات مدرن، لزوما برای تغییر زمان نمایش کافی -و البته پسندیده- نیست.
-پاورقی آخر: نمایش «نورا» با نمایشنامه ای از هنریک ایبسن، ترجمه و کارگردانی علیرضا کوشک جلالی و بازی پانته آ بهرام، پیام دهکردی، احمد ساعتچیان، رضا مولایی، شیوا اردویی و افسون دلخواه چندی پیش اجرای خود بر روی سکوی نمایش سالن اصلی تاتر شهر به پایان رساند.
روایتی ساده از تنهایی آدمهایی که به ورطه فراموشی گرفتار آمده اند. و گسلی که آنها را از هم دورتر و دورتر می کند تا به هیات غریبه ای برای هم نمود کنند.

دختری پس از سالها دوری از پدر فیلمسازش، با رویای بازیگری در هالیوود به زندگی او وارد می شود. پدری که در اولین رویارویی با دخترش او را نمی شناسد و دختری که پدر ذهنیش با پدری که جلوی او ایستاده فرسنگ ها فاصله دارد.
پیرمرد درگیر قیلمنامه سریالی سفارشی است که علیرعم تلاشهایش برای تمام کردنش، به قول خود او، هنوز آن را شروع نکرده است. پیرمرد که تنهاییش را دوست دخترش با او قسمت می کند، به موجودی تبدیل شده است که قدرت خلق و حتی در سطحی پایین تر، تولید را از دست داده است. پیرمردی که دیگر قادر به نوشتن حتی یک صفحه از فیلمنامه اش نیست و یا توان پر کردن یخجال خود را ندارد و همه زایش زندگیش به درختان پرتقالی برمی گردد که سالها پیش آنها همرمان با تولد فرزندانش کاشته بود. گویی زایش او به طبیعتی منتقل شده بود که سزاوارتر به تولید ادامه می دهد.

پیرمرد در زندگی باریک خود گرفتار آمده، دوست دخترش در سیاهچال رابطه ها فراموش شده است و دختر پیرمرد که رویای هالیوود را به هر قیمتی در ذهن خود می پروراند، شکافی عمیق در رابطه با پدر خود احساس می کند. انگار همه در موقعیت های دشوار خود به تکرار، درجا می زنند و دیالوگ های تکراری بین آنها -که مخاطب را به خنده وا می دارد- شاید نشانه ای از لکنت ها و وقفه های زندگی آنهاست.

اما دختر تلاش می کند تا رنگ جدیدی بر زندگی پیرمرد بزند و او را از سکونی که در آن گرفتار شده برهاند. دختر و پدر، در جدالهای گاه و بیگاه خود، فاصله را به آرامی از میان برمی دارند و همدیگر را بیش از پیش، بازخوانی و بازیابی می کنند.
- پاورقی یک: تا پیش از آمدن دختر به روی صحنه-زندگی پیرمرد، همه بازی-زندگی ها در قسمتی کوچک از فضای صحنه اجرا می شد و زمانی که دختر در غیاب پیرمرد، دکور خانه او را عوض می کند بازی-زندگی از آن لکنت صحنه ای خارج می شود و به سایر فضاها تسری می یابد.
- پاورقی دو: دکور صحنه از کیفیت پایین طراحی و اجرا در عذاب بود.
- پاورقی سه: در طول مدت اجرا، همواره مریلا زارعی «دو زن» رو به یاد می آوردم که مبادا از یاد ببرم این دختری که در چند متری من بالا و پایین می پرد همان است که در دو زن. اما بازی خوب او، بارها مرا به غفلت انداخت.
پاورقی آخر: نمایش «رویای هالیوود» با نوشته ای از نیل سایمون، ترجمه شهرام زرگر، کارگردانی نادر برهانی مرند و بازی رضا بابک، مریلا زارعی و افسانه ماهیان در تماشاخانه استاد سمندریان خانه هنرمندان، هر روز از ساعت بیست و یک روی صحنه می رود.
گنگ و آشفته، گاهی به گذشته از دست رفته چنگ می زند و گاه به روزی تازه می اندیشد. نه توان فرار از هجمه خاطرات پشت سر و نه تاب زندگی ای نو. همانند آونگی بین دو اندیشه معلق است و از این تعلیق آزرده و البته خسته. نشانه ها گم اند و سوسوی چراغی نیست که بر او دل بندد. ویرانه ها فرو می ریزند و راه گریزی پیش پا نیست. اما هنوز می توان نفس کشید و می توان امروز را به زندگی افزود و فرداها را به همان فرداها سپرد.

فیلم با شروعی بی نظیر آغاز می شود. پسری را می بینیم که در کنار جاده نشسته و تلاش می کند که گویی را بر استوانه ای قرار دهد. تلاش هایش در ابتدا بی نتیجه است و زمانی که گوی بر استوانه آرام می گیرد، تصادفی سخت برای ماشینی اتفاق می افتد که لحظاتی پیش دخترکی را از پشت شیشه اش دیده بودیم. ماشین به شدت به درخت کنار جاده برخورد کرده است و توپی از آن بیرون می افتد، دخترک را باید مرده بپنداریم. به راستی جریان زندگی را اندیشه ای نیست و همه چیز همانند آن بازی گوی و استوانه تصادفی است؟

ژولی در بیمارستان به هوش می آید و واقعه بر سر او خراب می شود. همسر و فرزندش در این حادثه مرده اند. شوکه است و پیش از آن که گریه ای احتمالی از او شاهد باشیم و او را همراهی کنیم با صدای شکستن آینه ای، پرت می شویم به زندگی جدید ژولی تنها. دست به خودکشی می زند اما ناتوان از بریدن پایش از زندگی است. ژولی هنوز نمی داند در چه ورطه ای فرو افتاده است و روزنه ای را می تواند ردیابی کند یا نه.

با دوست و همکار شوهر خود در شبی بارانی و ناگهانی هم بستر می شود، آغوشی برای از خاطر بردن همه آغوش های گذشته؟

باید گذشته را کنار گذارد و اولین قدم، فرار از خانه ای است که همه دیوارش بوی زندگی از دست رفته او را می دهد. اما لوستر آبی اتاقش پاک نشدنی است. با خود خواهد برد و قسمتی از آن را خواهد کند که از او کنده شده است.

آب نباتی را که از دخترش به جا مانده در پس زمینه ای آتشین که گویا همه آن چیزی است که در درونش می گذرد، وحشیانه به دندان می ساید چرا که رغبتی برای لذت مدام نیست. هماره در عرض استخر شنا می کند گویی قرار است دیگر به درازای زندگی نیندیشد که هر چه هست همین دم است و نه بیش. در زیر آب به هیات موجودی معلق در می آید. تعلیق همان چیزی است که این روزهای زندگی او را سایه ای افکنده.

اگرچه تلاش می کند به پشت سر نگاهی نیندازد اما شهر سراسر خاطراتش را بازخوانی می کند. زمانی که به یاد روزهای خوش، در کافه ای آرام می گیرد همانهایی را سفارش می دهد که همیشه. برای همسر از دست شده خویش قهوه و برای خود بستنی. مقداری قهوه بر روی بستنی می ریزد که ما بدانیم او هنوز آمیخته ای از زمان است و گذشته را برای او گریزی نیست. در کافه صدای مرد فلوت زن دوره گرد آرامش نمی گذارد چرا که نتی را می نوازد که شوهرش بر روی آن کار می کرد و زمانی که او بالین سخت مرد فلوت زن را برایش جابجا می کند، مرد او را برای این گیردادنش سرزنش می کند. گویا هرگز ژولی برای مرد دوره گرد، غریبه نبوده است. و آن نت ها؟ از کجا آن ها را در خاطر دارد؟ آیا این مرد قسمتی دیگر از زندگی شوهرش است و دوره گردی جزای بدیهایی که او پنهانی بر ژولی روا داشته؟ ژولی در می یابد که شوهرش با زنی وکیل روابطی دور از چشم او داشته و حاصلش یعنی برآمدگی شکم زن وکیل، نقطه پایانی است بر همه وسوسه های یاد گذشته. خانه قدیمی اش را به او می بخشد و از او می خواهد نام شوهرش را بر کودک درون شکمش گذرد تا شاید چرخه ذهنی کیشلوفسکی کارگردان در باب زندگی بوداوار آدمی در این دنیا شکل گیرد.

ژولی از همکار شوهرش می خواهد که موسیقی ناتمام شوهرش را این بار در کنار او به پایان برساند.
-پاورقی یک: این فیلم سرشار از نشونه هاست. نشونه هایی که از پس هم میان و میرن. همیشه بازی با این نشونه ها و کشف و شهود اونا، بسی لذت بخشه.
-پاورقی دو: موسیقی بی نظیر فیلم، بیداد می کنه.
-پاورقی سه: کیشلوفسکی جزو کارگردانانی نیست که از اندیشه فیلم فاصله بگیره و موضعی بی طرفانه بگیره بلکه در همه جای فیلم به وضوح اندیشه هاشو فاش می کنه.

-پاورقی چهار: زمانی که خفقان در دانشگاه آزاد حاکم بود و هنوز نشریه ای دانشجویی مجاز به فعالیت نبود، «آبی» رو به عنوان شروع فعالیت های انجمن فیلم دانشگاه لاهیجان، چندین سال پیش به نمایش گذاشتیم. انجمن فیلمی که عمر کوتاه با عزتش، همزمان با بسته شدن یک شبه روزنامه های متعدد این مملکت و حوادث ...، به لطف حراست و دفتر فرهنگ اسلامی دانشگاه به پایان رسید.
آب...آب...آب، تنها یک بخش.
آ...ب...آ...ب...آ...ب، تنها دو صدا.
اما قطره ای کو تا گرد سیاهی را از چهره دختران افغان بشوید؟ همه شان سیاهند و تاریک، همانند همه باورهاشان از مذهبی که ملاعمر ها بر آنان روا داشته اند.
فریاد می زنند: آب...آب...آب، اما اگر هم آبی باشد باریکه ای به سوی آنان باز نیست که هر روزنه ای را بر آنان بستند پیش از آن که صورتکشان نمور قطره ای شود.

پسرک افلیجی که پشت درهای مدرسه در کمین دانش است، آغازگر و چه بسا همه روایت محسن خان مخملباف است از هر آنچه به افغانستان می گذرد. افغانستانی که اگرچه همچون پسرک می لنگد و به سختی روزگار را می گذراند اما در دل هوای نو شدن دارد و هنوز نفس می کشد.
با شنیدن صدای آواز پسری بر بلندای درختی ویرانه - ولی پابرجا همچون دیار افغان- صحنه های تلخ نخستین به مسجدی گره می خورد که گویا همه هجاهای قرآنی را با قیفی بزرگ به خورد بچه های افغان می دهند. حرکات تکراری، نا موزون و - شاید اغراق شده - کودکان هنگام فراگیری قرآن، نهیبی است زیرکانه به همه آموخته های ناگزیر تاریکشان. دوربین، ما را به کودکان نزدیک تر می کند و کارگردان از آنان، خدایی را سراغ می گبرد که آنان کلمه به کلمه کتابش را فریاد می زنند. مخملباف از قرآن می پرسد و خدایی که به زعم کودکان، آن را نوشته است. او از چیستی خدا می پرسد -و همواره در پرسش های خود بر چیستی خدا تاکید دارد و نه بر کیستی آن. و چیزی که در هیات پاسخ نصیب ما می شود، آموخته های کلیشه ای و چشمان گنگ و حیرت زده کودکان است. و اما پاسخی که شاید دوربین را قانع می کند دست از سوال های هدفمند خود بردارد:
-کودک: خدا تو آسمانه، ابره، بارانه ...
دوربین گربزی به روستا می زند و شوخی تلخ مخملباف، که پسران افغان را که به بزغاله های در دستشان مانند می کند، چرا که هیچ کدامشان به مدرسه نمی روند.
راوی از گشایش مدرسه ای به همت نهضت سواد آموزی ایران و یونیسف سخن می گوید ولی زمانی نمی گذرد که دوربین با به تصویر کشیدن کودکانی که به دلیل نداشتن کارت مهاجرت محروم از حضور درکلاس های درس هستند، محرومیت آنان را در مقابل شادی عده ی دیگر قرار می دهد. و سپس دلیل همه این دوری از ولایت و محرومیت های اجباری را از کودکی می پرسد که یکی از آن همه ای است که حق آموختن ندارد:
-مخملباف: مدرسه نمی ری؟
-پسر افغان: نه.
-مخملباف: چرا؟
-پسر افغان: کارت ندارم.
-مخملباف: تو افغانستان جنگه؟
-پسر افغان: آره.
-مخملباف: چرا؟
پسر افغان سکوت می کند.
-مخملباف: کی با کی می جنگه؟
-پسر افغان: آمریکا با طالبان می جنگه.
-مخملباف: آمریکا رو دوست داری؟
-پسر افغان: نه.
-مخملباف: طالبان رو دوست داری؟
-پسر افغان: نه.
-مخملباف: کی و دوست داری؟
و فیدی سیاه که شاید جواب همه آواره های افغان به این پرسش باشد. گویی آنان دیگر خاک خود را هم دوست ندارند و آن را از خاطر برده اند.
و دوباره نماهای بسته ای از دهان کودکان افغان که «آب» را تکرار می کنند، همانگونه که جوجه های در آشیان نشتسه، غذا از مادر خود را طلب می کنند.
با دوربین، راهی مدرسه دخترانه افغان می شویم. دخترانی که سیاهی جامه شان نه بر اندام و صورتشان که بر باورشان نشسته است و سمیرا را می بینیم که نقاب از چهره بر نمی دارد چون ملاعمر آن را گناهی نابخشودنی شمرده است.
-سمیرا: ملاعمر گفته پیغمبر ما یه صندوق بزرگ ساخته بود توش زنشو می ذاشت اما اگه دلش خواست می رفت و اونو بو می کرد، باز می رفت بیرون. اصلا نمی ذاشت بره کوچه یا از اینا ...
معلم کلاس با ترفند آموزش «آب»، از سمیرا می خواهد چهره اش را از پشت سیاهی چادر رها سازد و صورتش را با «آب» بشوید، و در جواب امتناع سمیرا از او می خواهد یا به این کار تن دهد یا کلاس درس را ترک کند. سمیرا عقاید ملاعمری خود را به کلاس درس ترجیح می دهد و از کلاس خارج می شود، دوست نزدیک او به سراغش می رود و در یک مکالمه طولانی و دلپذیر -که شاید نقطه عطف این فیلم یاشد- از او می خواهد که آب بر چهره بریزد و به کلاس برگردد. سرانجام سمیرا می پذیرد که «آب»، سیاهی را از صورتش بزداید و تصویر ثابت همنشینی چهره اش با «آب» که نمای پایانی «الفبای افغان» است.
و اما کدامین آب، سیاهی چهره دیار افغان را خواهد شست؟
"اگر آسمان کمی مهربان تر بود،
اگر آسمان کمی با زمین مهربان تر بود،
و اگر به جای آتش کمی باران می بارید ... "

- پاورقی: علاقه ای به تفکیک محسن مخملباف به قبل از مهاجرتش از ایران و پس از آن ندارم. برای من، میرزا محسن خان مخملباف به واسطه خلق «دستفروش» و «ناصرالدین شاه، آکتور سینما» همواره ستودنی است.
نظرات (0) فیلم گذر (شنبه 20 شهريور 1389
11:31:52 - بازديد : 18038)
بار دیگر وودی آلن زندگی را می سازد و یار دیگر آن را فرو می ریزد، کاری که وی آن را به خوبی در قالب کمدی می گنجاند، زیرا بر این باور است که داستانهای آشفته زندگی را قالبی جز کمدی، یارای بازگو کردن نیست.

پس از تماشای ویکی کریستینا بارسلونا -همانند همه فیلم های آلن- می توان به راحتی از کنار آن گذر کرد و یا می شود ساعت ها درباره فیلم به بحث و گفتگو نشست. ویکی کریستینا بارسلونا، حکایت تنش رابطه هایی است که در قالب های مرسوم نمی گنجد. وودی آلن، در این فیلم بارها مهره هایی را که در اختیار دارد کنار هم می گذارد و چالش های درونی و بیرونی آنها را بی پرده به تصویر می کشد.

هرگز در مقام قضاوت قرار نمی گیرد و صرفا آنچه را به نمایش می کشد که شاید ما حتی از تصور آن هراس داریم. همه آدمهای داستان او سرگردان در میان رابطه ها غوطه ورند و گویی آرامشی را که هرگز نمی یابند، در جوار دیگری جستجو می کنند. به هر سمت، تارهای رابطه خود را پرتاب می کنند، نزدیک می شوند، نمی یابند، می گسلانند و سمتی دیگر را می آزمایند. می سازند و ویران می کنند، غافل از اینکه به دور خود پیله ای تنیده اند.
نظرات (2) فیلم گذر (يک شنبه 17 مرداد 1389
00:58:20 - بازديد : 443)
نگار -لیلا حاتمی- پس از سالها زندگی در کنار فرهاد -محمدرضا فروتن- و دختر کوچکشان، بهار، بواسطه دیدار مجدد عشق دوران دانشگاه، به نقطه ای از جنس تردید نزدیک می شود. گویی زمان از حرکت می ایستد و او هر آنچه را که از دست داده با داشته های امروزش قیاس می کند.

دانشجوی رشته موسیقی که روزهای خوبی برای خود و سازش متصور بود، هم اکنون به کار در قسمت دفتری اداره موسیقی قناعت کرده و تنها حسرت دیدن هنرجوهای ساز به دست برای او، از موسیقی به یادگار مانده است. یک چشمش به همه فرصتهایی است که از دست داده و آرزوهایی که همانند سازش به انباری منتقل شده اند و چشم دیگرش به تنها اندوخته های او، فرهاد و بهار.

فرهاد که از این آشفتگی نگار، آگاه شده است برای چاره جویی دست به دامان استاد قدیمی خود -عزت الله انتظامی- می شود.

او نگار و مرد مورد علاقه دوران جوانیش که حالا در هیات یک رهبر ارکستر چیره دست برای اجرای کنسرت به ایران آمده است تنها می گذازد اما با در اختیار گرفتن دستگاه شنود مخفی، زن خود را رصد می کند. کیان، پس از اولین تمرین خود با گروه، از نگار می خواهد که او را در اجرای این کنسرت همراهی کند. نگار ساز خود را از زیر تل خاک بیرون می کشد و پس از سالها صدایش را طنین انداز می کند اما هرگز در اجرا حاضر نمی شود و صندلی خالیش سرشار از نگاه کیان می گردد.

زمان بر زندگی می تازد و ما به سرعت پیش می رویم و نگاهمان به جلوست که مبادا به مانعی برخورد کنیم. اما گاهی یک نگاه، یک خاطره، یک اتفاق، می تواند ما را از حرکت نگاه دارد و مجالی باشد هرچند کوتاه برای مرور هر آنچه پشت سر گذاشتیم.
احساس یاس از روزمرگی های زندگی و افسوس فرصت های از دست رفته برای نگار، زنی ایرانی، و کشمکش های او با خودش و همسرش می تواند -و یا می توانست- دستمایه خوبی برای فیلمی متفاوت باشد. اما پراکندگی شخصیت ها و داستانهای موازی در فیلم، هرگز این فرصت را به نگار و فرهاد نمی دهد و کشمکش ها بین همه عناصر فیلم، پخش و به سطح می رسند. شاید کمی هرس شخصیت ها و وقایع، مثل استادی که هرگز به حضورش نیازی نبود، فرصتی برای رشد شخصیت های اصلی می داد به خصوص که لیلا حاتمی و محمدرضا فروتن قادر به نمایش چنین کشمکش هایی بودند.
اما افسوس که گسترش بی مورد داستان به جهات مختلف برای همیشه «چهل سالگی» رو از یک فیلم قابل تامل و صاحب اندیشه دور کرد.
نظرات (2) فیلم گذر (سه شنبه 12 مرداد 1389
22:38:02 - بازديد : 364)
|